پس، از تو چه خواهد ماند چون من بگذرم؟
جای خالی آدمها را نمیشود اندازه کرد؛ مقیاسش از یکی به دیگری فرق میکند. زمان که از کنار تهی بودنش لنگلنگان میگذرد، عمقش را، پهنایش را کم و زیاد میکند، حجم میدهد، تنگ میکند.
گاهی میشود که همان آدمها باز میگردند دوباره. از اتفاق یا اجبار، دلخواسته یا ناخودآگاه.
دوام ماندنشان به هزار و یک دلیل لابد گره خورده، یکی، قدر همان جای خالیشان.
من، بازگشتم؛ دلخواسته. جای خالیام همقد چشمانداز خاطرهای دور، همانند حسرتی، دریغی، کوچک شده.
تو، بازگشتی؛ از اتفاق. جای خالیات حفرهای عمیق، تاریک، سرد.
عاقبت همقصه شدیم، بی اقلیمی اندازهی خودمان برای آرام گرفتن...
عنوان:شعری از شاملو
Gozlerim yasla doldu
دیوار
«دیوار سلولات بودهام شاید
که هریک از روزهای زندانی
بر بند بند من
خطی کشیده است
تو
بیگمان
یک روز
آزاد میشوی اما
خطهای روز شماری
تا ابد
بر این دیوار خواهد ماند
دلم
خشت
به
خشت
شکسته است
و از تو چه پنهان
من بارها
فرو ریختهام»
ما بند شدیم و تو بجَستی
اصلا دل آدم به چه بند است
یک مشت رگ و پی، یا قفسهای استخوانی که از هول و تکان نگهش میدارد
یک کلمهی چند حرفی، که با شنیدنش هُری پایین میریزد
به یک خواب، که اگر سراغت بیاید بندش را پاره میکند
یا یک تصویر که پارپارش میکند
یا شاید هم یک روز از تقویم، که همهی سال را آوار میکند رویش
بعدِ هربار افتادنش
دوباره به چه بند میشود این بینوا
به رؤیای سستی، لبخند کمرنگی یا واژهای که باد است؟
دل آدم اصلا به چه بند است ...
سروهای بیسایه
«زمان بر مدار ساعتی
که ثانیههایش را
با سایهی سروها میسنجد،
در گذرست.
پلک
بر هم که بگذاری،
مرا
به بیخورشیدترین اقلیم جهان
پرتاب میکنی،
به سرزمین رویاهای تیره
و سروهای سوخته..
در همان ثانیههای تاریکست
که یکدیگر را گم میکنیم.
من و تو
از تبار رنجیم،
از جنس تنهایی انسان.
روی از من برمتاب!
تاوان یک لحظه تاریک چشمی،
دریا دریا
اندوه و بیزاریست.»
روحاله پیریائی- ماندگار تیر 1390
یک شعر
«مگر چند بار دیگر میتوانیم
برلاشههای خستهمان لباس بپوشانیم
صداهایمان را به میدان بیاوریم
صورتهایمان را برگردانیم
از دوربینهایی که مال ما نیستند
و از خونهایمان که فواره میزند
عکس بگیریم!
مگر چند بار دیگر زندهایم
که هر روز مردهای از ما گم میشود
مردهای از ما زهر میخورد
ومردهای از ما
میترسد که گم بشود
میترسد که زهر بخورد
میترسد که سلولهایش فلج بشود
توی سلولی که هیچکس نمیبیند!
مگر چند بار دیگر......؟!»
به سالها و به سالها و به سالها
انگشتهای دست دوم هم دارد تمام میشود وقت شمردن و من هنوز میروم زیر درختهای چنار کوچه مینشینم و حواسم را که هی بازیگوشی میکند و پرت میشود میآورم محکم مینشانم روی آن تاریخ خاکستری.
گاهی نگاه میکنم به تصویری که نگاه تو را دارد و نامی که از رؤیای مشترکمان ربودی و ثبتش کردی. اما راستش انگار دارم خودت را فراموش میکنم؛ توی دلم و اینجا که دیگر جایی برای «تو» نیست...
Possibility > Probability > Certainty
کاش اردیبهشت کمی آهستهتر میراند
نزدیک انتها
مثلا به یک دوربرگردان میرسید و آرام خودش را بازمیگرداند
اردیبهشت پر از رویاست
میان زنبقهای بنفشش، سبزی تازهاش و بارانهای بیگاهش
امیدی پنهان شده که با خرداد متولد میشود یا میمیرد
اردیبهشت پر از احتمال است،
پیشامد شیرین حرفهای فالگیر
خرداد اما بیرحمانه حکم میدهد، پیشامدها را قطعی میکند
خوب یا بد
تکلیف را یکسره میکند ...
رؤیاباخته
آنقدر رؤیا باختهام که فراموش کردم کدام در سرم شور میآورد، کدام در دلم قند آب میکرد. گاهی دیدنش دست دیگران یادم را تلنگر میزند تا تلوتلو بخورد، به عقب برگردد و لبخند غمگینی بزند به حراجی که هیچوقت چوبش را پایین نیاورده بودم و دیگری از آن خود کرد. تصاحبی که نامش ربودن نیست. میشود که ندانی و رؤیایی را سالها از آن خود کنی. با اینهمه انگار حلقهی فیلم را از تاریکخانهی عکاس ربوده باشند. بازپس گرفتنش؟ تصویری که سالها روی دیوارهای شهر بهنام دیگریست را چگونه میتوان از حافظهی دنیا پاک کرد.
بیرؤیا که باشی خبری از باختن و ربودن و حراج نیست.
چراغهای رابطه تاریکند
نگران نباش
دیگر مزاحمت نمیشوم
من
از چراغهای سبز هم عبور نمیکنم
چه رسد به قرمزهای ممتد توقف
نگران چه چیزهای سادهای میشوی!
پرهیب یک خاطرهی دور
که گهگاه در کوچههای خیالت پرسه میزند
ترس ندارد.
چشم بر هم بگذار و عبور کن.
نظر ()


