تصویر دوریان گری

یک وقتی همه از کتاب‌های تأثیرگذار زندگیشان می‌نوشتند. من هیچ وقت نتوانستم از بین کتاب‌ها فهرستی را در ذهنم مرتب کنم. لابد هرکدام یک وقتی تأثیرش را گذشته بودند. اما ابتدای روزهای کوتاه و خاکستری همین دی ماه به یک کتاب زیاد فکر کردم. یادم نیست چندساله بودم؛ اما خوب یادم می‌آید که روبروی کتابخانه‌ی سبزرنگ خانه‌ی خانم و آقای مترجم ایستاده بودم به جستجوی کتابی برای خواندن. یک کتاب قطع جیبی قدیمی، چاپ سال‌های نوجوانی میزبان‌- «تصویر دوریان گری، نوشته اسکار وایلد»- را از کتابخانه بیرون کشیدم.

آن وقت‌ها که هیچ، هنوز هم مطمئن نیستم که تأثیر تغییر شکل هنر بر امور واقعی و مسئله‌ی زیبایی شناسی را از کتاب فهمیده باشم، آنچه یادم هست، خودشیفته‌ای بود که آرزو کرد جوان و زیبا بماند و کراهت هرزه‌گردی‌ها و رفتار لذت‌طلبانه‌اش فقط بر تصویرش روی بوم نقاشی شده منعکس شود و آرزویش برآورده شد.

یک نویسنده‌ای هم خیلی قبل‌تر گفته بود که همه‌ی قصه‌ها تکراریند و تفاوت در نوع روایت آنهاست. من قصه‌‌ی دیگر را با مفروضاتی خودساخته بر کتاب منطبق کردم. نقاش و نقاشی، من بودم و مهرم و خودشیفته «او».

اگر نقاش راوی قصه باشد، پایان همانجاست که دوریان گری او را می‌کُشد. سکانس نهایی بماند برای تماشاگران زنده.

  
سایه ; ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳٩٥

شبیه تیر یکباره نیست دل کندن*

شاید در کنار «دل کندن»، باید یک ترکیبی هم ساخت شبیه «از دل کنده شده» برای توصیف حال این روزها. من هرگز نخواستم دل بکنم، اما یک چیزی از دلم کنده شده. حسی شبیه همان حس زنانه‌ی جدا شدن لخته‌ی خون از تن. چیزی که از جان آدم جدا شده.

به مرحمت این قرص‌های ترک سیگار است لابد؛ همان سیگارهایی که هیچ وقت دود نکرده بودم. دوست داشتنت را مانند کردند به لذت پک‌های عمیق و بازم داشتند. چه تمثیل بی‌رویایی‌ست  وابستگی به دوست داشتن تو و وابستگی به سیگار.

هرچه بود، از دلم کنده شد. گمان کنم همین پاییز بود وقتی که زیر چراغ‌های کم نور روبروی من نشسته بودی و از آزادی و بی‌تعهدیت گفتی. دلم می‌خواست همان لحظه تکثیر می شدم. یکی از من‌ها از پشت سر تو به چشم‌های منی که روبرویت نشسته بود خیره می‌شد که چطور بهت و ناامیدی را در فاصله‌ی یک پلک زدن طولانی پنهان کرد و مهربانی یک دوست همدل را به نگاهم آورد. شاید در فاصله‌ی همان پلک زدن بود که از دلم کنده شد.

یا قبل تر؛ مثلا ابتدای همین بهار یا شاید زمستان گذشته. یا دورتر وقتی آخرین بار به راهروی خالی نگاه کردم و سوار هواپیما شدم. دورتر از این نمی روم، آن دورها هنوز چیزی به دلم محکم چسبیده بود که بخشی از من بود.

چیزی از دلم کنده شده. همان که همان دورتر از دل تو هم جدا شده بود. من باز هم همه چیز را محکم نگه داشتم، آدم‌ها را و دوستی‌ها را و خاطرات را و بعد یک جایی خیلی دیرتر از همه، تن دادم به رها کردنشان. به از دل کنده شدنشان.

 

*بخشی از شعر سامان مدنی

  
سایه ; ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ،۱۳٩٤

One wound is enough to feed the open wounds of the sky*

می‌گوید دلش که تنگ می‌شود به تصویر نگاه می‌کند به گمان این که روبرویش دارم لبخند می‌زنم و بعدتر با کنجکاوی می‌پرسد، که چه کسی آن را برداشته است. بلند فکر می‌کنم و صدایم را می‌شنوم که دارد می‌گوید: همان که باید. متعجب و با انکار، از وجودش می‌پرسد. به خودم می‌آیم و خاطرش جمع می‌شود با شنیدن: نه، یکی از آشناها. می‌گذرد، می‌گذریم.

دیگری به مهر می‌پرسد که آیا آن چهره را من ثبت کرده‌ام و می‌دانم که ته دلش می‌خواهد بشنود؛ آری. می‌شنود که "نه، یکی از آشناها." و نمی‌شنود که توی دلم می‌گویم که همه‌ی این سال ها یک بار هم نشد که خودش را از نگاه من به دیگران نشان بدهد. همیشه بهانه‌ای هست؛ قاب‌بندی نادرست، نابلدی من، لرزش دست، نور و نگاه. برای نخواستن همیشه بهانه بسیار است. می‌گذرم.

*Edmond Jabès

  
سایه ; ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آبان ،۱۳٩٤

سکوت

زمانی است که از کلمات خسته‌ام
گروه گروه هجوم می‌آورند
می‌نشینند در سرم
مثل دسته‌ی پرندگان بر سر درختی

دست بر دست می‌کوبم
بانگ بر می‌کشم
می‌پرند و پراکنده می‌شوند

یک پرنده خاموش اما
نه می‌ترسد
نه می‌رود
نه آوازش را می‌خواند...


شهاب مقربین

  
سایه ; ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳٩٤

To the End of Love

زن نشسته رو به روى عکس‌ها, به قاب‌بندی‌ها نگاه می‌کند، امضاى عکاس پاى همه آن‌هاست. انگار با روان‌نویس آبی زیر هرکدام را با حوصله به خطی زیبا آراسته باشد.

مرد گفته بود یک وقت زن عکس‌ها را نبیند؛ حواسش زیادى جمع است، عکس‌های امضا نشده را هم می‌شناسد. زنِ امروز که بی‌حواس است؛ اصلا حواس جمع نمی‌خواهد این قاب‌بندی‌ها.

عکاس گفته بود که دیگر آدم‌ها و نقش‌های رنگارنگ را از نگاه رنگى خودش به تماشا می‌نشیند، نه از دریچه‌ی کوچکى براى ثبت لحظه‌ها. پیش خودش خیال بافته که عکاس‌ها پنهانى عکس می‌گیرند یا دروغگوها به جهنم نمی‌روند.

زن نشسته به لبخند تک‌تک غریبه‌های توی آلبوم نگاه می‌کند. چه قدر غریبه‌اند این‌ها که به دوربین نگاه کرده‌اند. چه قدر آشناست آن‌که لبخندها و حالت ایستادنشان را ثبت کرده است. آن قدر که یقین داری در صفحه بعد دیدارش می‌کنی. زن, صفحه‌ها را ورق می‌زند و خوب می‌داند که این‌ها فقط بخش کوچکی از حقیقتی پنهان‌اند.

عکاس هم حواسش زیادى جمع است. پشت دوربین ایستاده و مراقب است که لباسِ سبز و لبخندِ گرم و شادىِ چشم‌هایش را یک وقت کسى عیان نکند. جذابیتی که گمان می‌بَرَد در حالِ پنهانش به دست می‌آورد؛ استخوانی در گلوی زن.

  
سایه ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ فروردین ،۱۳٩۳

اگر دوباره ببینمت

"بید بلندی بود سرکوچه

کنار جویی که نقره می‌رفت با ساز ماه

که در برگ‌ها با باران می‌لغزید

تنهایی نیمکتی

که به بالا آمدن آفتاب و خستگی عابران منتظر بود.

رفتن برای چیست؟

اگر دوباره ببینمت

با تو از خاطره‌ها خواهم گفت که در کوچه جا گذاشتی

از دلی کنار در, نگاهی که همیشه از پشت پنجره می‌لغزید

باران آن روزها ریز و سرد بود

و کوچه تنها

و تو تنهاترین مسافر تنهایی

کجا می‌رفتی؟ رفتنت رفتن کجا بود؟

 

اگر دوباره ببینمت

با تو از آن ساعتی خواهم گفت که باران آمد

و نگاه تو مه آلود شد.

از صدای کسی که بر آستانه ایستاد

پیراهنت خیس شده بود

و تو می‌رفتی

رهسپار کجا بودی؟ کجای جهان راه تو بود؟

من در انتهای دیوار خانه‌ات

تصویر نقش شده‌ی آدمی را دیدم

که چشمانش اندوه هزار گناه

هراس هزار غربت

هزار تنهایی را می‌گفت

و در انتظار رفتن بود.

اگر دوباره ببینمت

با تو از آن تصویر

و هزار خاطره خواهم گفت

از قطاری که انتظار را بر من نهاد...

اگر دوباره ببینمت

با تو از همه چیز خواهم گفت

جز خداحافظ

جز خداحافظ ..."

 انتخابی آزاد از شعر"اگر دوباره ببینمت", اسماعیل یوردشاهیان

  
سایه ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ فروردین ،۱۳٩۳

بازنده-بازنده

"بازی را باخته‌ام
ولی تو جای من گریه می‌کنی
تو که می‌گویند
بُرده‌ای..."

شهرام شیدایی

  
سایه ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳٩٢

Time measures nothing but itself

پاییز بود. این را حافظه‌ی تصویری‌ام هم می‌گوید. آفتاب کمرنگ روی خیابان می‌تابید و هنوز هوا سرد نشده بود. در تقعر شیشه‌ها ایستاده بودم, گوشی به دست. از شمار اندک وقت‌هایی بود که ظهر بود و شب و حرف.

ساختمان روبرو را تازه شروع کرده بودند به ساختن. جرثقیل داشت آرام آرام یک تیرآهن را در حرکت دورانی بی‌ثمری روی دیگری می‌نشاند. هی حواسم می‌رفت پیِ تیرآهن‌هایی که حالاحالاها باید روی هم چیده می‌شدند تا ساختمان به سرانجام برسد. خیره به حجم سنگین آهنی سرگردان در آسمان, خواهش دلم به بازگشت را برای آنسوی خط گفتم.

غریوی؛ بازگشت به کجا, به چه. سگی در پسزمینه‌ی فریاد, پارس می‌کرد.

آفتابِ کمرنگ, خیابانِ پرچنار, ظهرِ پاییز؛ عهد کردم که هرگز این خواهش را دوباره نگویم. حتی اگر همه چیز به همین بازگو کردن بند باشد؛ که نبود. سرِقولم مانده‌ام هنوز.

کارگرها چند روزی‌ست که پنجره‌ها را نصب کرده‌اند. نوارهای چسبی دور قاب پنجره‌ها را می‌دانی چه وقتی می‌کَنند؟ ساختمان هفت, هشت طبقه روبرویی ساخته شد...

عنوان: W.G.Sebald

  
سایه ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ اسفند ،۱۳٩٢

هم‌زمانی

جاروی برقی بی‌توجه به ساعت اوج مصرف, خسته از هوهو کردن وسط خانه لم داد, من روبروی صفحه نشستم, بی‌حوصله به ورق زدن. یک غریبه آن طرف دنیا لحظه‌ای را ثبت کرده بود. مهربان‌ترین لبخند چشم‌هایی که دیگر هیچ نمی‌گویند. عکس, دوماه پیش را نشان می‌داد. نگاه می‌کردم و فیلم با دور تند برمی‌گشت عقب و می‌رفت به جلو. فکر کردم به او, که دوباره این را هم نشانش بدهم, مثل همه وقت‌هایی که دیده بود, می‌نشست جوری که پناه اشک‌هایم باشد, کمی آب و بسیاری دلداری. "همان وقت" او هم نوشت که تصویری دیده و قصه دیگر شد. برایش نگفتم؛ آنچه دیده بود و دلداری‌های بی‌ثمر من. گفت پاره پاره شده و می‌دانست که می‌دانم؛ ظالمانه گفتم بدوزش. نگفتم که همین حالا که جانم هزارباره پاره شده, خودم هم نشسته‌ام به کوک زدن؛ شل و خون چکان.

"همان وقت" مهربان‌ترین لبخند سخن گفت؛ و  فقط شنید که داشتم تماشایش می‌کردم.

یک جایی آدم سخت جان هم جانش تمام می‌شود, دست از تقلا بر می‌دارد و ته چشم‌های حسرت زده‌اش هیج نمی‌ماند. دیگران تعبیر می‌کنند که بی‌پرواتر می‌نگرد؛ نمی‌دانند که خالی نگاه کردن فصل آخر عشق است...

  
سایه ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ،۱۳٩٢

خانه؛ چهارخانه‌

"گاهی

یک پیراهن چهارخانه‌ی مردانه هم حتی

می‌تواند

خانه‌ی آدم باشد

که دلتنگی‌هایت را در جیبش بریزی

و دگمه‌هایش را

برای همیشه

ببندی. "

رویا شاه حسین زاده

  
سایه ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ دی ،۱۳٩٢

+