پس، از تو چه خواهد ماند چون من بگذرم؟

جای خالی آدم‌ها را نمی‌شود اندازه کرد؛ مقیاسش از یکی به دیگری فرق می‌کند. زمان که از کنار تهی بودنش لنگ‌لنگان می‌گذرد، عمقش را، پهنایش را کم و زیاد می‌کند، حجم می‌دهد، تنگ می‌کند.

گاهی می‌شود که همان آدم‌ها باز می‌گردند دوباره. از اتفاق یا اجبار، دل‌‌خواسته یا ناخودآگاه.

دوام ماندنشان به هزار و یک دلیل لابد گره خورده، یکی، قدر همان جای خالی‌شان.

من، بازگشتم؛ دل‌خواسته. جای خالی‌ام هم‌قد چشم‌انداز خاطره‌ای دور، همانند حسرتی، دریغی، کوچک شده.

تو، بازگشتی؛ از اتفاق. جای خالی‌ات حفره‌ای عمیق، تاریک، سرد.

عاقبت هم‌قصه‌ شدیم، بی‌ اقلیمی اندازه‌ی خودمان برای آرام گرفتن...

عنوان:شعری از شاملو

  
سایه ; ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ دی ،۱۳٩٠

Gozlerim yasla doldu

EylemAktas-Hasret.mp3

 
  
سایه ; ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ آذر ،۱۳٩٠

دیوار

«دیوار سلول‌ات بوده‌ام شاید

که هریک از روزهای زندانی

بر بند بند من

خطی کشیده است

تو

بی‌گمان

 یک روز

آزاد می‌شوی اما

خط‌های روز شماری

تا ابد

بر این دیوار خواهد ماند

دلم

          خشت  

                  به

                      خشت

شکسته است

و از تو چه پنهان

من بارها

فرو ریخته‌ام»

رویا شاه‌حسین‌زاده

  
سایه ; ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ مهر ،۱۳٩٠

ما بند شدیم و تو بجَستی

اصلا دل آدم به چه بند است

 یک مشت رگ و پی، یا قفسه‌ای استخوانی که از هول و تکان نگهش می‌دارد

یک کلمه‌ی چند حرفی، که با شنیدنش هُری پایین می‌ریزد

به یک خواب، که اگر سراغت بیاید بندش را پاره می‌‌کند

یا یک تصویر که پارپارش می‌کند

یا شاید هم یک روز از تقویم، که همه‌ی سال را آوار می‌کند رویش

بعدِ هربار افتادنش

دوباره به چه بند می‌شود این بی‌نوا

به رؤیای سستی، لبخند کمرنگی یا واژه‌ای که باد است؟

دل آدم اصلا به چه بند است ...

  
سایه ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳٩٠

سروهای بی‌سایه

«زمان بر مدار ساعتی
      که ثانیه‌هایش را
      با سایه‌ی سروها می‌سنجد‌،
                             در گذرست.
پلک
     بر هم که بگذاری،
مرا
به بی‌خورشیدترین اقلیم جهان
                      پرتاب می‌کنی‌،
به سرزمین رویاهای تیره
                 و سروهای سوخته..

در همان ثانیه‌های تاریک‌ست
     که یکدیگر را گم می‌کنیم.
من و تو
     از تبار رنجیم‌،
از جنس تنهایی انسان.
روی از من برمتاب!
تاوان یک لحظه تاریک چشمی،
دریا دریا
               اندوه و بیزاری‌ست.»

روح‌اله پیریائی- ماندگار تیر 1390

  
سایه ; ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ تیر ،۱۳٩٠

یک شعر

«مگر چند بار دیگر می‌توانیم
برلاشه‌های خسته‌مان لباس بپوشانیم
صداهایمان را به میدان بیاوریم
صورت‌هایمان را برگردانیم
از دوربین‌هایی که مال ما نیستند
و از خون‌هایمان که فواره می‌زند
                                    عکس بگیریم!
مگر چند بار دیگر زنده‌ایم
که هر روز مرده‌ای از ما گم می‌شود
مرده‌ای از ما زهر می‌خورد
ومرده‌ای از ما
می‌ترسد که گم بشود
می‌ترسد که زهر بخورد
می‌ترسد که سلول‌هایش فلج بشود
توی سلولی که هیچکس نمی‌بیند!
مگر چند بار دیگر......؟!»

ناهید عرجونی

  
سایه ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ خرداد ،۱۳٩٠

به سال‌ها و به سال‌ها و به سال‌ها

انگشت‌های دست دوم هم دارد تمام می‌شود وقت شمردن و من هنوز می‌روم زیر درخت‌های چنار کوچه می‌نشینم و حواسم را که هی بازیگوشی می‌کند و پرت می‌شود می‌آورم محکم می‌نشانم روی آن تاریخ خاکستری.

گاهی نگاه می‌کنم به تصویری که نگاه تو را دارد و نامی که از رؤیای مشترکمان ربودی و ثبتش کردی. اما راستش انگار دارم خودت را فراموش می‌کنم؛ توی دلم و این‌جا که دیگر جایی برای «تو» نیست...

  
سایه ; ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ خرداد ،۱۳٩٠

Possibility > Probability > Certainty

کاش اردیبهشت کمی آهسته‌تر می‌راند

نزدیک انتها

مثلا به یک دوربرگردان می‌رسید و آرام خودش را بازمی‌گرداند

اردی‌بهشت پر از رویاست

میان زنبق‌های بنفشش، سبزی تازه‌اش و باران‌های بی‌گاهش

امیدی پنهان شده که با خرداد متولد می‌شود یا می‌میرد

اردی‌بهشت پر از احتمال است،

پیشامد شیرین حرف‌های فال‌گیر

خرداد اما بی‌رحمانه حکم می‌دهد، پیشامدها را قطعی می‌کند

خوب یا بد

تکلیف را یک‌سره می‌کند ...

  
سایه ; ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ خرداد ،۱۳٩٠

رؤیاباخته

آن‌قدر رؤیا باخته‌ام که فراموش کردم کدام در سرم شور می‌آورد، کدام در دلم قند آب می‌کرد. گاهی دیدنش دست دیگران یادم را تلنگر می‌زند تا تلوتلو بخورد، به عقب بر‌گردد و لبخند غمگینی بزند به حراجی که هیچ‌وقت چوبش را پایین نیاورده بودم و دیگری از آن خود کرد. تصاحبی که نامش ربودن نیست. می‌شود که ندانی و رؤیایی را سال‌ها از آن خود کنی. با این‌همه انگار حلقه‌ی فیلم را از تاریک‌خانه‌ی عکاس ربوده باشند. بازپس گرفتنش؟ تصویری که سال‌ها روی دیوارهای شهر به‌نام دیگری‌ست را چگونه می‌توان از حافظه‌ی دنیا پاک کرد.

بی‌رؤیا که باشی خبری از باختن و ربودن و حراج نیست.

  
سایه ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳٩٠

چراغ‌های رابطه تاریکند

نگران نباش

دیگر مزاحم‌ت نمی‌شوم

من

از چراغ‌های سبز هم عبور نمی‌کنم

چه رسد به قرمزهای ممتد توقف

نگران چه چیزهای ساده‌ای می‌شوی!

 

پرهیب یک خاطره‌ی دور

که گه‌گاه در کوچه‌های خیالت پرسه می‌زند

                                                ترس ندارد.

چشم بر هم بگذار و عبور کن.

  
سایه ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٩

+


فید منتخب من