توقف

«تهی‌تر از خانه‌ای که ترکش گفته‌اند
تهی‌تر از ته مانده‌های یک جشن باشکوه
تهی‌تر از دری نیمه‌باز رها شده
دستی که برای گرفتن چیزی
در هوا معطل مانده
پرچمی پوسیده
رنگ و رو رفته
کهنه

به روزهای رفته نگاه می‌کنم
به رنگ‌های پریده‌ی عکس‌های قدیمی
و دهانی
که هنوز خندیدن را از یاد نبرده بود

ستون
هر چند استوار
خانه
سرانجام فرو می‌ریزد
صداها
سرانجام به سکوت ختم می‌شوند
و سایه‌ها
به درون اشیا باز می‌گردند

فردا
حریصانه
نفس می‌کشد
و این ساعت قدیمی
که صورت سفیدش را
به هوای سرد اتاق چسبانده
تمام عمر
به سکوت میان دو تیک تاک فکر می‌کند»

شبنم آذر،کتاب خون‌ماهی، نشر ناکجا، پاریس 2012

  
سایه ; ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳٩۱

اگر بهار آمد، برای من هم کاموا بیاور*

شب‌های بلند پاییز و زمستان را بافتم تا حواس ببازم. آرام و بی‌صدا، کنج گرمی، نخ پیچیده دور انگشت را تاب دادم که با زیرها همراهی کند و به کندی با روها راه بیاید. زیر و رو دارد روزها...

به‌هم بافتن خوب است، خیال بافتن حتی. حواس آدم را پرت می‌کند روی کلاف‌‌های رنگی، رج‌های زیر و رو و دانه‌هایی که از این سو به آن سو بازیگوشی می‌کنند؛ خاطره‌های شیرینی که می‌آیند و می‌روند. غمی که لای رشته‌ها به هیأت پوششی گرم‌ بالا می‌آید، دل‌آشوبه‌ای که روی راه‌های رنگی تاب می‌خورد، آدم را دور می‌کند از بی‌لبخندی روزها. دلگرم که نه، اما نوک انگشتان یخ‌کرده را تسکین می‌دهد.

شکافتن ساده‌ترین است، رج‌به‌رج؛ اما دل‌آزار. غمی که در زیر پنهانش کرده بودی رو می‌شود وقت شکافتن. کلاف‌های رنگی خیال، گلوله‌هایی می‌شوند بی‌قواره که نشانه‌ات می‌گیرند.

خیال‌ها و رؤیاها و روزها و دروغ‌ها را شکافتم رج‌به‌رج با درد. گوشه‌ی اتاق پر شده از گلوله‌هایی که برای نشانه‌ گرفتن قامت من زیادی‌ بزرگند.

 *عنوان برگرفته از نام کتاب «بهار، برایم کاموا بیاور»

  
سایه ; ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳٩٠

مرد اگر بودم ...

«مرد اگر بودم

نبودنت را غروب‌های زمستان

در قهوه‌خانه‌ی دوری سیگار می‌کشیدم.

نبودنت

دود می‌شد

و می‌نشست روی بخار شیشه‌های قهوه‌خانه.

بعد

تکیه می‌دادم به صندلی

چشم‌هایم را می‌بستم

و انگشتانم را دور استکان کمر باریک چای داغ حلقه می‌کردم

تا بیشتر از یادم بروی

 

نامرد اگر بودم

نبودنت را  تا حالا باید

فراموش کرده باشم

 مرد نیستم اما

نامرد هم نیستم

 زنم

 و نبودنت

پیرهنم شده است .»

رویا شاه حسین‌زاده

  
سایه ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ بهمن ،۱۳٩٠

پس، از تو چه خواهد ماند چون من بگذرم؟

جای خالی آدم‌ها را نمی‌شود اندازه کرد؛ مقیاسش از یکی به دیگری فرق می‌کند. زمان که از کنار تهی بودنش لنگ‌لنگان می‌گذرد، عمقش را، پهنایش را کم و زیاد می‌کند، حجم می‌دهد، تنگ می‌کند.

گاهی می‌شود که همان آدم‌ها باز می‌گردند دوباره. از اتفاق یا اجبار، دل‌‌خواسته یا ناخودآگاه.

دوام ماندنشان به هزار و یک دلیل لابد گره خورده، یکی، قدر همان جای خالی‌شان.

من، بازگشتم؛ دل‌خواسته. جای خالی‌ام هم‌قد چشم‌انداز خاطره‌ای دور، همانند حسرتی، دریغی، کوچک شده.

تو، بازگشتی؛ از اتفاق. جای خالی‌ات حفره‌ای عمیق، تاریک، سرد.

عاقبت هم‌قصه‌ شدیم، بی‌ اقلیمی اندازه‌ی خودمان برای آرام گرفتن...

عنوان:شعری از شاملو

  
سایه ; ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ دی ،۱۳٩٠

Gozlerim yasla doldu

EylemAktas-Hasret.mp3

 
  
سایه ; ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ آذر ،۱۳٩٠

دیوار

«دیوار سلول‌ات بوده‌ام شاید

که هریک از روزهای زندانی

بر بند بند من

خطی کشیده است

تو

بی‌گمان

 یک روز

آزاد می‌شوی اما

خط‌های روز شماری

تا ابد

بر این دیوار خواهد ماند

دلم

          خشت  

                  به

                      خشت

شکسته است

و از تو چه پنهان

من بارها

فرو ریخته‌ام»

رویا شاه‌حسین‌زاده

  
سایه ; ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ مهر ،۱۳٩٠

ما بند شدیم و تو بجَستی

اصلا دل آدم به چه بند است

 یک مشت رگ و پی، یا قفسه‌ای استخوانی که از هول و تکان نگهش می‌دارد

یک کلمه‌ی چند حرفی، که با شنیدنش هُری پایین می‌ریزد

به یک خواب، که اگر سراغت بیاید بندش را پاره می‌‌کند

یا یک تصویر که پارپارش می‌کند

یا شاید هم یک روز از تقویم، که همه‌ی سال را آوار می‌کند رویش

بعدِ هربار افتادنش

دوباره به چه بند می‌شود این بی‌نوا

به رؤیای سستی، لبخند کمرنگی یا واژه‌ای که باد است؟

دل آدم اصلا به چه بند است ...

  
سایه ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳٩٠

سروهای بی‌سایه

«زمان بر مدار ساعتی
      که ثانیه‌هایش را
      با سایه‌ی سروها می‌سنجد‌،
                             در گذرست.
پلک
     بر هم که بگذاری،
مرا
به بی‌خورشیدترین اقلیم جهان
                      پرتاب می‌کنی‌،
به سرزمین رویاهای تیره
                 و سروهای سوخته..

در همان ثانیه‌های تاریک‌ست
     که یکدیگر را گم می‌کنیم.
من و تو
     از تبار رنجیم‌،
از جنس تنهایی انسان.
روی از من برمتاب!
تاوان یک لحظه تاریک چشمی،
دریا دریا
               اندوه و بیزاری‌ست.»

روح‌اله پیریائی- ماندگار تیر 1390

  
سایه ; ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ تیر ،۱۳٩٠

یک شعر

«مگر چند بار دیگر می‌توانیم
برلاشه‌های خسته‌مان لباس بپوشانیم
صداهایمان را به میدان بیاوریم
صورت‌هایمان را برگردانیم
از دوربین‌هایی که مال ما نیستند
و از خون‌هایمان که فواره می‌زند
                                    عکس بگیریم!
مگر چند بار دیگر زنده‌ایم
که هر روز مرده‌ای از ما گم می‌شود
مرده‌ای از ما زهر می‌خورد
ومرده‌ای از ما
می‌ترسد که گم بشود
می‌ترسد که زهر بخورد
می‌ترسد که سلول‌هایش فلج بشود
توی سلولی که هیچکس نمی‌بیند!
مگر چند بار دیگر......؟!»

ناهید عرجونی

  
سایه ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ خرداد ،۱۳٩٠

به سال‌ها و به سال‌ها و به سال‌ها

انگشت‌های دست دوم هم دارد تمام می‌شود وقت شمردن و من هنوز می‌روم زیر درخت‌های چنار کوچه می‌نشینم و حواسم را که هی بازیگوشی می‌کند و پرت می‌شود می‌آورم محکم می‌نشانم روی آن تاریخ خاکستری.

گاهی نگاه می‌کنم به تصویری که نگاه تو را دارد و نامی که از رؤیای مشترکمان ربودی و ثبتش کردی. اما راستش انگار دارم خودت را فراموش می‌کنم؛ توی دلم و این‌جا که دیگر جایی برای «تو» نیست...

  
سایه ; ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ خرداد ،۱۳٩٠

+


فید منتخب من