Space Shot

اعتماد آغاز در راه رفتن است و به نبودنش راه‌ها بی‌ رسیدن به مقصد، به انتها می‌رسد. شجاعت پرواز و ترس از ناشناخته‌ها قصه خودش را دارد، هراس از تکرار تجربه‌‌ی دلهره‌آور سقوط، حکایتی دیگر.

 ما دو نفر بودیم پشت میله‌ها به انتظار؛ یکی هراس میان فریادها را می‌شنید، دیگری عطر شیرین هیجان را می‌بویید. از آن بالا که نگاه می‌کردند دو ماجراجو بودیم، دست در دست هم. با این همه ما دونفر بودیم به انتظار؛ یکی می‌خواست به اعتماد مهر، دوباره دلهره را بیازماید؛ راه رفته را، دیگری خطر کردن در مسیر ناشناخته. روی آن صندلی‌ها ترس دو نقاب بر صورت می‌زند. یکی وقت بالارفتن و رسیدن به ابرها که با لبخند کشداری فریادش می‌زنی، یکی وقت پایین افتادن که هیبت سنگینش می‌افتد روی دندان‌های به هم چفت‌ شده‌ات و فریاد پشت آن را بی‌صدا می‌کند. سرگیجه‌مان را که روی چمن‌ها پهن کرده بودیم، دیگر دو ماجراجو نبودیم، یکی چشم بسته بود و می‌چرخید، چشم باز می‌کرد و درختان دوره‌اش می‌کردند. یکی همانطور که چشم بسته بود، ترس، شجاعتش را آرام‌آرام غارت می‌کرد.

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸۸


روح یک شهر

 «اگر هنوز برجاست و هنوز افسون و زیباییش را از دست نداده است، به دلیل سنگ‌هایش است، که مثل مردمانش، خویشتنداری صبورانه‌شان را به نمایش می‌گذارند.»

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸۸


سفرنامه

مسافر چند روزه باشی یا تا همیشه ماندگار، سفر رفتن خطر کردن است. ساز نویی‌ست که وقت گرفتنش دستت می‌لرزد؛ ناکوک هم که باشد و رام نشود زیر دستت دلت را خراش می‌دهد. برای همسفر شدن اما، باید که دستگاه‌ها را بشناسی زیر و بم‌ها را، همکوک شدن را. دلشوره را همان پشت خط قرمز جا بگذاری و عبور کنی. پرواز را با فشردن دست همسفرت آغاز کنی. قطارهایی سوار شوی که صندلی‌های روبروی هم دارد آن‌قدر که حواست نباشد آن طرف پنجره دشت‌ها زرد شده‌اند یا سبز مانده‌اند هنوز. نمی‌شود همسفر باشی و تمام راه چشمت به جنگل‌های سبز پشت شیشه باشد دلت جای دیگر، بی‌کلامی. غریبه‌ای که با چند قدم فاصله جلوتر راه می‌رود و فاصله را زیادتر می‌کند تا گاهی صدایش را هم نشوی همسفر نیست. این وقت‌هاست که چند خط سکوت سفید دلنوازتر از نوای این دو ساز ناکوک می‌شود. سفر که می‌روی نگاهت به قلعه‌های بلند و پل‌های قدیمی و تاریخ به جا مانده باشد، دلت با آن که کنار تو آرام قدم بر می‌دارد. وقت سفر آشناتر باش، رفیق‌تر، وقت خداحافظی - اگر یادت نرفت- عاشق‌تر. با غریبه‌ها خطرِ سفر نکن.

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸۸


با هم تجربه کنیم پرواز اعتماد را

من دیر باور می‌کنم

حرف‌ها را؛ قصه‌ها و رؤیاها را

بس که هراس داشته‌ام از غرق شدن در باور یک خیال محال

و کابوس‌های پی‌در‌پیِ پسِ آن

من دیر باور می‌کنم و لبخند می‌زنم در دلم

به سطرها که نوشته می‌شوند

و حرف ها که گفته می‌شوند

تنها وقتی تو می‌گویی, چشمهام را می‌بندم

و اعتماد می‌کنم به کلمه‌هایت

باور می‌کنم مهر معنای دیگری دارد

و غمگین نمی‌شوم که سقف خانه‌مان آسمان است

و همسایه‌هامان غریبه‌های خیابان

با این همه, این روزها که از میله‌های قفسی می‌گویی

که مهر پشت آن می‌پژمرد

توان باور تو را هم ندارم تا مشق کنم که:

                                                       " وطن, قفس می‌شود..."

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸۸


تماما مخصوص*

فکر می‌کنی چه‌قدر باید از رفتن کسی بگذرد تا بفهمی آدم‌ها دلخوشی‌های ساده‌ی کوچکی را از هم دریغ می‌کنند و همین ساده‌ترین‌ها بهانه می‌شود برای رفتن، دلیل نماندن. چه قدر دیگر بگذرد تا پیش از خرداد، بی‌هوا خودت را زیر چنارهای تازه جوانه زده آن کوچه‌ی نزدیک پیدا کنی و آرام بگیری. زمان چندبار باید صفر شود تا معنای رفتن دیگر آن فریب دلسوزانه‌ نباشد برای پنهان کردن چهره‌‌ات؛ که صادقانه به‌یاد آوری تو ماندن را نخواسته بودی و دیگری تنها فعلش را صرف کرده بود.

زیاد باید می‌گذشت تا معنای شماره نکردن سال‌ها دیگر خیانت به خاطره‌ها نباشد.

*وام‌ گرفته از نام کتاب عباس معروفی

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸۸


از رفتن بمان

رفتن و دل‌کندن گذرنامه و اجازه عبور نمی‌خواهد. همین‌که درخیالت چمدان تیره را باز کرده‌ای و یک نقشه‌ برای گم نشدن و یک فرهنگ لغت برای تنها نماندن در آن گذاشته‌ای، یعنی یکی از همین روزها می‌روی. به چمدان که فکر می‌کنی و ایستگاه و فرودگاه و نقاله‌هایی که آنقدر می‌چرخند تا سهمت را از جایی که بوده‌ای دوباره به تو بازگردانند، یعنی که رشته‌ای را گسسته‌ای. و این نقاله‌های چرخانند وقت رسیدن که بی‌رحمانه به خاطرت می‌آورند یاد چشم‌هایی که به بدرقه‌ات تر شده بود، در هیچ چمدانی جا نمی‌گیرد و وزنش را هیچ‌نقاله‌ای تاب نمی‌آورد.

ماندن و دل‌بستن هم اجازه اقامت نمی‌خواهد. دلت باید قرار گیرد، نه در زمین‌های سبز هموار یا دریاهای نقرآبی بی‌انتها، در کرانه‌ی چشم‌هایی که تنها مسافر بی‌گذرنامه‌اش تویی.

  
نویسنده : سایه ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸۸


گوشه دیگر کن

صبح که یادم آوردی نقاشی ابرها را در آسمان نگاه کنم، تازه باور کردم بهار شده با آسمان آبی صبح‌هایش و پس‌کوچه‌های سبزش و می‌شود دیگر جز برای ماه کامل شب هم‌، سر را بالا گرفت و خیره شد به نور. اما بهار این شهر همیشه با گل‌های زرد بزرگراه‌هایش می‌آید و من نگاه نکردم شاید که نیاید و فکر کردم اگر خاک کتاب‌ها را نگیرم، سال نو نمی‌شود اما شد بی آنکه صدای توپ بیاید و ماهی‌ها در آیینه ثابت بمانند. فقط من خیره شدم به نقطه‌ای و آن چهار جمله را چندبار تکرار کردم تا بغض از این سال به آن ‌یکی تاب نخورد و خودش را پهن نکند روی بهارم.

صبح که ابرها را نشانم دادی، دلتنگ ابر سپیدی شدم که نشسته بودم رویش، پاهام را تاب می‌دادم. رنگ این روزهایم را نمی‌دانم، ترانه‌اش را هم، تا برای غریبه‌هایی بگویم که بی‌وقت به خلوتم سر می‌کشند و سراغ شکستن سکوتم را از هم می‌گیرند؛  اما نوایش گوشه‌ای حزین است که کسی انگشت می‌سراند روی سیم‌ها و تمام روز را و تمام شب را می‌نوازد. اگر توانستی ابرهای دل من را هم نشان بده تا لبخند بزنند و دور شوند.

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸۸


چرا پنهان کنم؟

"راه نمی‌روم که
می‌دوم
خسته نمی‌شوم که
این راه 
خاکستری هم باشد
در مقصدش
تو ایستاده‌ای
بلندبالای من!
فقط بگو
کجای زمین
می‌رسم به تو."

عباس معروفی

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٧


خیال محال

قرار بود سرگردان شوم به انتخاب

که کدام‌ شادی بودنت را زودتر از من فریاد بزند

عطر نرگس‌ها یا لطافت رزها

 

می‌خواستم چشم ببندم تا دستی

تارهای تیره را روشن‌ کند

آن‌قدر که تو دوستش داشته باشی

آن‌قدر که به دلخوشی تو، من هم بخواهمش

 

چشم باز کردم و لبخندم را ناباورانه نگریستند

نبودنت را گواه گرفتند

تو را «خیال» خواندند

و مرا خیال‌‌ساز

 

آنقدر دور ماندی و نیامدی

که دیگر نه سرگردان سپیدی و سرخی گل‌ها شدم

نه رنگ‌های سیر و روشن

 

تارهای سپید هم سر جای خود ماندند.

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٧


حساب، بی‌ حساب

 رفیق جان، من هم زیاد فکر کردم به همه‌ی آن‌ سال‌ها که قرار بود بهترین باشند و نشدند. اگر قرار است همه‌چیز را حساب کنند، پس حتما فرشته‌ای با بال‌های سپید آن بالا روی ابرها نشسته و وزن دانه‌های ریز را یادداشت می‌کند. بیا خیال خودمان را راحت کنیم و فکر کنیم که یک فایل اکسل دارد با صفحه‌های جداگانه برای هرکداممان و ستون‌هایی از ترکیب‌های «پام»‌دار تا «سه‌حلقه‌ای‌» با دُزهای مختلف. شب به شب میلی‌گرم‌ها را ثبت می‌کند و آخر ماه جمعشان را قرمز تیره می‌کند و وصلش می‌کند به صفحه‌ی آن دیگری. این‌ روزها فکر می‌کنم حتی راینیتیدین‌ها هم یک‌جایی در آن صفحه‌ها دارند، اگر قرار باشد که همه‌چیز حساب شود.

  
نویسنده : سایه ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٧