فاصله

ماه‌ها روی هم تلنبار شد تا به این باور برسم که می‌شود روزگاری«بانو» بخوانندت بی‌آنکه دمی بانو شوی و می‌شود از شب سخن بگویندت و تنها سیاهیش را برایت به‌یادگار بگذارند.

فریب را که مشق کنی، قلمت چه آسان روی صفحه رد می‌گذارد که «بانو تویی»...

هی... چه ناباورانه به آنچه کردی نگریستم. حالا آخرین خاطره‌ام از تو به دوری قرنی می‌مانَد. دور شده‌ای، رفته‌ای آنسوی دریاها، راه بر رؤیاهای محالم سد کرده‌ای و من هی نامت را تکرار می‌کنم که میان این همه فاصله را پر کند. با این‌همه آنچه پُر می‌شود خوابهایم است از کابوسهای شبانه.

 

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸۳
تگ ها :

ساز دل

ساز دلم ناكوك است. به دست مي‌گيرمش كمي بنوازم درد‌ دلم را. هي خارج مي زند. كوكش را ديگر نمي‌دانم.

اینها هم که اینجا نشسته‌اند، صبح که می‌شود سازها را به‌دست می‌گیرند و خوشبختی‌های بی‌رنگشان را می‌نوازند، خارج می‌زنند، با این‌همه یک نفس می‌نوازند.

کاش کسی بگویدشان آوای سکوت، زیباتر از صدای سازهای شماست. خدا را کمی آرام بگیرید.

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸۳
تگ ها :

ايمانم را کجا برده‌ای

ببين، تلنگري كافيست تا ديگر بار اين تكه‌هاي بند زده را خرد كند. چه سود از آن همه روز كه نشستم تا اين تكه‌ها را به هم بچسبانم. ديگر نسيم هم كه مي‌وزد، هزار تكه مي‌شوم.

ببين،حالا از نبودنت حفره‌اي سياه مانده كه با «هيچ» هم حتي پر نمي‌شود.

باد كه مي‌وزد، تكه‌تكه مي‌شوم، باران كه مي‌آيد غرقه مي‌شوم، و هيچ ندارم كه به آن دست بياويزم.

باد و باران هم كه نباشد، بهانه‌اي پيدا مي‌شود كه من هر روز به «هيچ» برسم.

ببين، ايمانم را هم به غارت برده‌اي.

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ دی ،۱۳۸۳
تگ ها :

باران

باران كه بزند شايد محكم بزني به پرشياي يك دخترِ  و مجبور شوي زير باران پيِ فروشگاه لوازم يدكي،  قيمت چراغ پرشيا را بپرسي و بعد بفهمي كه نصف پول چراغ را هم در كيف نداري!

باران كه بزند تازه مي‌فهمي كه قيمت چراغِ پرايد نصف چراغِ پرشياست.

باران كه مي‌زند باز يادت مي‌آيد كه تنهايي.

 

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ دی ،۱۳۸۳
تگ ها :