سقوط

« من پرت شدم

از نگاه

از پنجره

از پناه كوچك چلچله‌ها

و از دیوار

که ارتفاع غریبش

به آسمان بی‌خدا می‌رسد

من پرت شدم

و کسی گویا نیست

تا مغز سرنگونم را

از سنگفرش پیاده‌رو جمع کند

گام‌های زمان

از پیشانی سقوط می‌گذرد

من پرت شدم...»

پونه ندایی

  
نویسنده : سایه ; ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸۳
تگ ها :

نصيب

به لحظه‌اي نرسيد كه دستي راه گلويم را محكم گرفت، مثل همه‌ي روزهاي اين دوسال كه بوي شوري اشك مي‌دادند. نامت همان تلنگر بود كه گفته بودم مي‌شكندم. به اندازه‌ي شمردن تا ده هم صبر نكردي، آمدي، زير و رو كردي و رفتي. با همان كلام فريب، همان دروغ مظلومانه كه قصد آزارم را نداشته‌اي هيچ‌گاه. دوگانگي‌ست در كلامت كه اگر قصد به آزار داشتي چگونه ويران مي‌كرديَم...

نصيب من هم بعد از سالي همين دو سه خط بود انگاري كه باز راه گلو ببندد و خاطر آشفته كند و تو هنوز گاه‌گاهي مي‌آيي، سرك مي‌كشي كه نكند تارهاي خوشبختيت پاره شوند به تيغ نفرين.

مي‌داني بي‌نصيبم كردي از هرچه مهر، شوق، تبسم، نفرتم را اما به تاراج نخواهي برد كه سهم من همين حس غريب است تا ابد.

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸۳
تگ ها :

يار، ای يگانه‌ترين يار

سه حرفِ نام تو مرا مي‌بَرَد به روزهاي كودكي و كوچه‌هايي پر از بوته‌هاي تمشك و طعم خوش عطرهاي تابستان و نواي آوازخواني كه دلخوشيهاي مرا مي‌خواند.

عمري گذشته از آن روزها كه نامت را مشق مي‌كردم بر سپيدي كاغذ، با اين‌همه هنوز هم مي‌بَرَدَم به آستانه‌ي مهري كه در دلم خانه كرده بود، مي‌برد به بوي شنهاي خيس آن خيابان كه انتهايش به دريا مي‌رسد...

هي...حالا هر خبري كه از تو  مي‌رسد، موجي مي‌شود؛ مي‌كوبد بر دلم. تقدير تو را ديگر چرا آشفته نوشتند، يار...

دخترك دستت را گرفت و خط بلند خوشبختيت را خواند و من چه كودكانه دلم گرفت. حالا كجاست آن خط بلند كه چنين پريشان شده‌اي.

مي‌خواهم چشم ببندم و باور نكنم به خطا رفته‌اي. بگو كه باز دخترك فالت را مي‌گيرد و خوشبختي‌ات را به من فخر مي‌فروشد...

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ بهمن ،۱۳۸۳
تگ ها :