نوبهار

آمد نوبهار...

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸۳
تگ ها :

دلتنگيهای آدمی را باد ترانه‌ای می‌خواند

فریب می‌دهم خود را وقتی هوای این روزها را در سینه حبس می‌کنم و می‌اندیشم که تو رفته‌ای تا دور، آنسوی دریاها. گمان می‌کنم سایه‌ی یادت که دیگر همراهیم نمی‌کند و کمتر به خوابهای شبانه‌ام سَرَک می‌کشد دلیل رفتنت شده تا دورها.

هی دلِ ساده...

بی‌اجازه می‌آیی، جا خوش می‌کنی میان لذت خواندن سطرهای کتاب مورد علاقه‌ام و من دیگر هرچه می‌خوانم خاطره‌‌ی نانوشته‌ی توست. یا که وقتی دستپاچه میان کتابهای شعرم دو خط بهاریه می‌جویم به هیأت دستخطی ظاهر می‌شوی و می‌بَریَم به آن روزهای دور.

راستش اینها که می‌گویم بهانه است.. دلتنگت شده‌ام...

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸۳
تگ ها :

تاراج

دلم می‌خواست حالم آنقدر خوب بود که یک عاشقانه می‌نوشتم و هی مرورش می‌کردم و تندتند قطره‌هایی که پلکهایم را سنگین می‌کردند پس می‌زدم و عاشقانه‌ام را از بر می‌کردم.

اما آنقدر تلخم که تنها می‌توانم بر سر این‌که چنین بی‌پروا نام کوچکم را می‌خواند فریاد بزنم تا یا وقاحتش را بشکنم یا صدایم شکسته شود.  

تقدس نامم را صدای این غریبه‌ به تاراج می‌برد.

گاهی فکر می‌کنم آنطرف‌تر از آستانه‌ی درد بی‌گمان بی‌حسی‌ست وگرنه آدمی چگونه زندگی را تاب می‌آورد.  

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸۳
تگ ها :

عبور بايد کرد

مي خواستم بنويسم كه اين روزهايم بي‌رنگِ بي‌رنگ است. حتي يكنواختی‌اش آوار نمی‌شود روی دلم که سنگینی‌اش را حس کنم. می‌خواستم بنویسم که انگار هیچ‌چیز حتی هوای این روزهای اسفند هم مرا سرحال نمی‌آورد. حتی گرمای این آفتاب که رخ نموده بعدِ این همه ماه.

نشانه‌ها را دنبال نمی‌کنم با این‌همه هنوز هم روی برگه‌ی تقویم روی میز می‌نویسم: «می‌دانم تعبیری پسِ تمام این خوابهای آشفته است.» و انگار این دو روز همه‌ی خوابهایم تعبیر شدند. تمام اتفاق‌های این روزها به‌یادم آوردند که هنوز هم عصبانی که می‌شوم صدایم، دستهایم و پاهایم می‌لرزند، نمی‌دانم چرا بزرگ نمی‌شوم بعد از این همه «سالگشتگی». چرا نگاه سردم هم می‌لرزد از خشم. نمی‌دانم چرا از کنار همه‌ی اینها عبور نمی‌کنم و پوزخندی بر این‌ها که آشفته‌ام می‌کند نمی‌زنم. هنوز هم پیِ گوشی می‌گردم جای گوشهای شنوای تو تا برایش بگویم.

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸۳
تگ ها :

دريغا عشق

نشسته‌ام و  انگشتانم را روي خاكستر بر جاي مانده از آتشِ مهرت مي‌كشم، پنداري هزار سال از روشني‌اش گذشته است.

مي‌بيني چه بر سر مهرِ بي‌پايانت آمده. اين روزها تنها يكديگر را تحمل مي‌كنيم. تو مرا كه گمان مي‌بري ليلي ديگري شده‌ام و من تو را كه نقاب عاشقي از چهره مجنونت برداشته‌اي.

صادقانه بگويمت، مي‌خواستم تو ديگر دليلي بر درستي باورهايم نمي‌شدي. با اين همه نماندي تا به آخر، كه بگوييَم آنچه اصل مي‌دانم اين روزها، جاي درنگ دارد.

اندوهگين نيستم فقط دلم مي‌خواهد برايت بنويسم كه مهر، رنگ و بوي سال و ماه نمي‌گيرد، فراموش نمي‌شود، آتشش خاكستر نمي‌شود و آن‌كه بهانه بگيرد، سرزنش كند، دل‌آزرده كند، نشنود و نبيند را مجنون نام نمي‌نهند. همين‌...

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۳
تگ ها :