گوشه‌ای ديگر

گوشه‌ي بي‌رنگي‌ست خانه‌ي جديدم؛ به رنگ چهره‌ام. آمده‌ام دوباره غمنامه بنگارم، كه انگار پابند من شده است اين غم، خيال رفتن ندارد. ديگر گاه‌گاهي هم نگاهت بر آنچه مي‌نويسم نخواهد لغزيد، اما رد دردي كه از تو ماندگار شده است هنوز هم تازه است بر سطرهايي كه به جا مي‌ماند.

ابتداي فصل بي‌رمق شدن آفتاب است. سرما به همين زودي نوك انگشتانم را تصاحب كرده ا‌ست. مانده‌ام امسال را چگونه تاب بياورم.

مي‌داني، انگار ابتدا نداشت آن مهر كه آمد و بر دلم نشست. همه‌ي فصل‌ها مرا ياد آن آغاز مي‌اندازند. ابتداي تو در يك شب برفي نيمه‌ي بهمن بود يا روزهايي كه آفتاب چنين بي‌رمق شده بود، نمي‌دانم.

انتهايش اما همه‌ي روزهاي سال بود. انتهايش هنوز هر روز من است. هر صبح كه بيدار مي‌شوم و آشفته از كابوس شبانه به خود مي‌آيم، دوباره و دوباره به انتها مي‌رسم.

كاش كمي مهلت داده بودي...

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸۳
تگ ها :

آغازی ديگر

« همه آواز عابري غريب مي‌شوم

  كه مي‌گذرد

     از تاريكناي كوچه‌ات

        رؤيايي مي‌شوم

                 سيال و گريزان

                         تا بر خواب تو

                                گذاري كنم

كبوتري مي‌شوم

      بي‌آشيان

        چون شنيده‌ام دستان تو

           پناهگاه مرغان بي‌آشيان است.»

 

حميد امجد

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ شهریور ،۱۳۸۳
تگ ها :