شال سبز

گهگاه، باد سردي مي‌وزد و غبار از روي خاطره‌ي روزهايي بلند مي‌كند كه كنار نهاديشان و چشم بسته‌اي تا بروند دورِ دورِ دور.

اما كافيست كلامي را باد با خود بياورد و بر خرابه‌هاي آن گذشته‌ي تلخ بوزد و گرد ويراني به پا كند و دوباره بغض پنجه‌هايش را محكم روي گلويت بفشارد.

حالا كلامي به ميان آمده و خيالِ اين روزهاي من دختري‌ست با شالي سبز بر دوش كه همه‌ي غروب‌هاي پاييز، زير آن پل مي‌ايستاد و چشمان نگرانش را به ازدحام ماشين‌ها مي‌دوخت شايد سپيدي ميان آنها بيابد.

...

از چه مي‌ترسانيم. از گذشته‌هايي كه لحظه لحظه‌اش را زندگي مي‌كنم؟

هرچه مي‌خواهي بگو، من انكار نخواهم كرد...

 

  
سایه ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸۳

برای شاعر شدن

« يك پنجره گشوده به شامگاه پاييزي

و بوي گس غروب‌هاي پاييز

خاطرات دور كودكي

با ياد روزهاي رفته، بوي چاي تلخ

قلم و يك ورق كاغذ

از هركسي شاعري مي‌سازد

تو با آن قناري نشسته در گلوگاهت

جاي خود داري

 

از تو براي اين غروب گس

قلم و كاغذي نه

حتي آن قناري گلوگاهت را نمي‌خواهم

براي شاعر شدن

فقط پروانه‌ي درون قلبت را دمي امانتم بده

 

نه قلم و كاغذ لازم نيست

براي شاعر شدن

فقط بيا كنار پنجره.»

 

ح.امجد

 

  
سایه ; ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ مهر ،۱۳۸۳

نقش شيرين

« پاييز هيچ حرف تازه‌اي براي گفتن ندارد

با اين‌همه

از منبر بلند باد

بالا كه مي‌رود

درخت‌ها چه زود به گريه مي‌افتند!»

 

حافظ موسوي

 

آشنا! باور كن اين همه سطر و ترانه تلنگري نمي‌زند بر سكون اين مردابِ خاموش. نسيمي نمي‌وزد، جرقه‌اي نمي‌گيرد، ستاره‌اي روشن نمي‌شود. بي‌اعتنا از كنار همه‌ي آن مي‌گذرم، چونان كه هيچ. سردم مي‌شود از گرماي اين مهر.

دلشكسته‌ مي‌شوم از فرو دادن بغضي كه تاب نداري تا آرام آرام بر گونه‌هايم روان شود. لبخندي كه به اجبار مي‌خواهي، ناتوان‌ترم مي‌كند. خسته مي‌شوم بس كه نگاه پنهان مي‌كنم.

بيا و بگذر. بي‌پرده بگويم، من شيرينِ هيچ فرهادي نخواهم شد كه شيريني ندانم.

اين‌گونه نمان. من خسته‌تر از آنم كه نقش شيرينِ تو را بازي كنم.

 

  
سایه ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸۳

هراس

مي‌خواهم به چيزي نينديشم. اين روزها از هجوم اين همه فكرِ پريشان، آشفته به خواب مي‌روم و دلواپس برمي‌خيزم.

گسي طعم اين همه خيال هرچه شيريني‌ست از يادم برده است.

مي‌خواهم بگويم، بي‌خيالِ حرف و حديث اين مردمانِ بي‌غم، روزي ترانه‌ام را تنها خواهم خواند، اما هراس همان تنهايي مي‌خواهد كه نابودم كند.

كاش چشم مي‌بستم به روي هرچه خط حك شده بر ديوارهاي ذهنم؛ چون تو، بعد پلك مي‌گشودم و دوباره متولد مي‌شدم بي‌نشاني از گذشته.

بگذار بگويند كه نقش ليلي را از من گرفتند و به اجبار به بازي مجنون‌وار واداشتنم. من انگار هيچ‌گاه «ليلي» نبوده‌ام...

 

  
سایه ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸۳

نخستين

رفتم تا همانجا كه تو روزگاري جواني كردي و عاشقي. پا بر پلكان همان بناي آجري دلگير گذاشتم؛ لرزان. همانجا كه تو پا مي‌نهادي.

نگاه لغزاندم بر آن درختاني كه داستانها داشتند از رازهاي آنها كه آمدند و رفتند و هنوز خاموش ايستاده بودند.

برق نخستين نگاه‌ها پاي همان پله‌ها جهيد يا در يكي از خمهاي تو در توي آن ساختمان. نمي‌دانم.

تنها رد نگاهت روي همه‌ي ديوارها بود، بر او. من غريبه بودم آن روزگاران چونان كه اين روزها.

 

هميشه اولين، سِحر ديگري دارد. با من بگو، راز آن دل‌بر كندن از نخستين‌ها را. كنار گذاشتن، رها كردن و دوباره آغاز كردن.

حيرت اينجاست كه اولين‌ براي من چنان به يادگار مانده است بي‌آنكه غباري از سال و ماه بگيرد و تو چه بي‌تعلل از كنار اين‌همه خاطره گذشته بودي و من نمي‌دانستم.

تو عبور كردي بارها و بارها و من هنوز در ايستگاه اول حيران نگاه مي‌كنم به رد قطاري كه تو را برد.

 

  
سایه ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ مهر ،۱۳۸۳

دير می‌شود

مي‌داني، هميشه دير مي‌شود، آنقدر دير كه ديگر ياد گرفته‌اي دردِ به استخوان رسيده را هم تاب بياوري و گونه تر نكني.

از آن محله و خيابان و آن ميدان مي‌روم. به همين سادگي. بعد از آن همه روزها و شبها كه رو برگرداندم از دوراهي آن كوچه و چشم بستم به راهي كه به آن ميدان مي‌رسيد و خود را به خواب زدم تا آن همه ياد و خاطره را و جاي خاليِ منتظرت را نبينم، حالا مي‌روم.

خيلي دير شده است.

مي‌ترسم رفتنم، همان كوچ بزرگ را مي‌گويم، آن هم همين‌قدر دير شود كه ديگر اشتياقي به هيچ نداشته باشم.

كاش پيش از آنكه ديرتر شود از همه‌ي اينها مي‌گريختم...

 

  
سایه ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ مهر ،۱۳۸۳

+


فید منتخب من