خواب زن چپ نيست

چنين بي‌پروا به حريم خوابهاي من تاخت مكن. اين نيمه‌هوشياري از آنِ وقتهايي‌ست كه دلتنگ‌تر از اين‌همه دلتنگي مي‌شوم؛ آنوقت چشم بر هم مي‌گذارم و آنقدر براي خودم قصه مي‌گويم تا دانه‌ي سفيد اثر كند و مرا با خودش ببرد. حالا بگو راه ديار خوابهاي مرا براي چه مي‌پيمايي، مي‌آيي كه  يادم بياوري عفريتي آمد و بساط بر ويرانه‌هاي دلم پهن كرد و مرا دربه‌درِ خوابهاي آشفته؟

كه مي‌گويد خوابهاي جنس من، بي‌تعبير است.

براي ناآرامي‌هاي من، عكس پشت اين قاب شيشه‌اي و طنيني كه تكرار مي‌كند صداي آن سو نمي‌رسد، كافيست. اين‌گونه به خوابهاي من سرك نكش.

 

 

  
سایه ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸۳

باور

مي‌داني از اين هنوز ناباورم كه رسمِ تو اينسان رفتن نبود يا كه من اين‌گونه مي‌پنداشتم. بر من كه هميشه ناباورِ كلامِ تو بودم، ‌چنين باوري غريب است، مي‌دانم.

قامت رؤياهاي تو بلند بود اما نه به بلنداي سايه‌ي وهمِ من. با اين‌همه يك روز من چشمانم را بستم و راهِ رؤياي تو پيمودم. دل به همان دريا زدم كه پا بر ساحلش نمي‌گذاشتم مباد كه موجي بيايد و آرامشم بر هم زند. حالا ببين چگونه درمانده‌ مانده‌ام بي‌بلدِ راه.

حيرانم كه نه رسمِ تو اين‌گونه رفتن بود نه سهمِ من اينهمه درماندگي.

 

 

  
سایه ; ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸۳

تقدير

كدام شب از شبهاي سرد آن سال تقديرم را چنين نوشتند كه آواره، كوله‌بار اين همه تلخي و درد بر دوش مي‌كشم ماهها از دياري به ديار ديگر. و سالي ديگر دوباره همان‌ها نوشتند كه درياها بگريم و نگاه از نگاه اينها كه در چشمانشان ترحمي دردآور سوسو مي‌زند برگيرم و لبخندي برلب آورم انگار كه هيچ خردادي نبوده و هيچ دي‌ ماهي بر من نگذشته است.

گناه از من بود كه دلخوشي همگان مي‌خواستم و نصيبم اين روزگار سردِ وانهادگي شد.

سراپا سكوتم اما تو مي‌داني كه با دل پُر مي‌آيم اين شبها و مي‌خوانمت به نام، هزار بار كه تقديري ديگر برايم رقم زنند...

 

  
سایه ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸۳

غروبهای پاييز

« همه لرزش دست و دلم

از آن بود كه عشق

پناهي گردد،

پروازي نه

گريزگاهي گردد...»

 

حرف تازه‌اي براي گفتن نيست. اين روزها مي‌گذرند و من مشق صبر مي‌كنم، بي‌نصيبي از اين همه تحمل.

فرقي نمي‌كند غروبهاي دلگير پاييز را چگونه بگذراني، اشكي گوشه چشمت را تر كند و بغضي راه بر كلامت ببندد يا در سكوت دردٍ خود را سوگوار باشي. مي‌گذرند...

من هم سكوت كرده‌ام برابر «آنچه به ديد مي‌آيد و آنچه به ديده مي‌گذرد.»

صداي زنگي در امتداد طولاني شب مي‌پيچد، بر نمي‌خيزم. طنين صداي تو كه آن‌سو نمي‌پيچد. پس سكوت مي‌كنم و بي‌تفاوت. طنين ناآشنا هم قطع مي‌شود.

 

 

  
سایه ; ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ آبان ،۱۳۸۳

+


فید منتخب من