زلف بلند شام يلدا را شانه نخواهم زد

نمي‌شود اين يلدا آنقدر طولاني شود تا اين شام، صبح نشود و روزهاي اين ماهِ سرد آوار بر دلم؟

  
سایه ; ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸۳

اين كوچه‌ها

گرماي انگشتانم را سرماي صبحِ پاييزي به غارت برده است. سراشيبي خلوت را آهسته پايين مي‌روم؛ پيِ كوچه‌اي كه نامش با «شب» شروع مي‌شود. به آيينه نگاه مي‌كنم، پشت سر آفتاب بي‌رمقٍ چند پاييز عقب‌تر مي‌تابد و دختري كه دستانش را در دستهاي تو تاب مي‌دهد و بي‌خيال مي‌خندد.

كجاست اين كوچه كه نامش با شب شروع مي‌شود. امتداد كوچه كشيده مي‌شود تا آخرِ دنيا.

دختر به گمشدنِ در كوچه‌پس‌كوچه‌ها مي‌خندد و دستهايت را آرام مي‌كشد به دنبالِ راهي ديگر.

كوچه‌ي بن‌بست نزديك‌تر مي‌آيد. هيچ چيز تغيير نكرده. روي انتهايي‌ترين صندلي مي‌نشينم. دختر كنار تو رديف اول نشسته بود. عكاس عكس گرفت و گونه‌هاي دختر صورتي شدند.

عكاس جاي خالي تو را در كادرش تنظيم مي‌كند و يك لحظه تنهايي مرا ثبت مي‌كند.

 

  
سایه ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸۳

گِله‌گي

« زمين به ما كه مي‌رسد

وارونه مي‌چرخد

فرداي كوچك‌مان

با سيل مي‌رود

و آوازهاي آبيِ زمين

مي‌ماند براي روز مبادا

 

زمين به ما كه مي‌رسد

نه مي‌زند

نه مي‌رقصد

كنارِ گازهاي شعله‌ور گوشه مي‌گيرد

به انتظارِ بَلَمي كه نمي‌آيد.»

 

گراناز موسوی

 

  
سایه ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸۳

روزی كه هميشه باران می‌بارد

سرم را محكم به بالش فشار مي‌دهم، سردرد روي بالش پهن مي‌شود.

مانده تا پاييز تمام شود. باران مي‌بارد. مثل هميشه‌ي اين سالها. انگار يك‌روز از سال هميشه بايد باران ببارد. كنج اتاق مركز شده بر دَوَرانِ سرم. ذهنم چند پاييز به عقب مي‌رود.

شب است. بسته‌اي روي ميز است. با پوششي زرد و يك روبان كه به ظرافت دورش پيچيده شده. دلواپسم، با اين‌همه لبخند مي‌زنم.

سالي ديگر؛ از صبحش باران باريده. دوستي همراهيم مي‌كند. ميان باران به جستجويم. عصر كه مي‌شود، باران بند مي‌آيد و من سرخوش هديه‌اي را روي ميز مي‌گذارم.

پاييز ديگري‌ست. سيل از آسمان مي‌آيد. دسته‌ي اسكناس را مي‌شمارم و روي پيشخوان مي‌گذارم، شاديم را تا غروب پنهان مي‌كنم. آخرين بار است كه لبخند مي‌زنم.

سال بعد، خيابانهاي شهر را دور مي‌زنم، باران و اشك همزمان فرو مي‌ريزند، يكي بر شيشه‌ي ماشين، يكي بر گونه‌هايم.

و باز مانده تا پاييز به پايان برسد. هاي‌هاي گريه‌ام را لاي پرهاي بالش فرو مي‌برم، سردرد پهن شده نمناك مي‌شود. سطري از خوشبختي كسي خط نمي‌خورد. باران همچنان مي‌بارد.

  
سایه ; ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ آذر ،۱۳۸۳

دلخوشي

« شبهاي پاييز با همه سرماي هوا

پنجره را باز مي‌گذارم براي نسيم شبانه

كه دزدانه مي‌آيد‌، بقچه وا مي‌كند

و سهم من از بوي تو را تحويل مي‌دهد و مي‌رود

شبهاي پاييز من و نسيم تباني مي‌كنيم

تا شبم بوي بهار بگيرد.

شبهاي پاييز، خانه‌ام پيشاپيش از باران‌هاي هنوز نيامده نمناك است

حتي در و ديوار اين خانه

به يادهاي بارانيت عادت كرده‌اند

شبهاي پاييز گهگاه شاخه‌ي پسِ پنجره‌ام به شيشه مي‌ زند

او هم دلتنگي مي‌كند براي ديدار تو

و مدام بهانه مي‌گيرد

مي‌گويم آرام باش و مثل من چشم به كوچه بدوز...خواهد آمد.»

ح. امجد

  
سایه ; ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ آذر ،۱۳۸۳

+


فید منتخب من