...

در سرم صداي پچپچه‌ی دختران جوان می‌آید که آنچه شنیده‌اند را برای هم تکرار می‌کنند. این بانویِ بی‌کلام که غم کهنه‌ای در سیاهی چشمانش خانه کرده، همانست که روزگاری دور، دل به بلندقامتی داده بود. همان‌که باورِ رفتنش، پسِ آن‌همه مهر، خودِ ناباوری‌ست. هرچند که سالها بعد گودی زیر چشمانش پر شده و اشکهایش همان پشت پلکها خشکیده؛ نه عقربه‌های ساعت را روی عصری بهاری متوقف کرده و نه جامه‌ی سرخی بر تن، امتداد خیابانی را سالها پیموده. با این‌همه پنداری سایه‌ای‌است از او که قدم برمی‌دارد، تلخ لبخند می‌زند و روزگار سپری می‌کند و تنها هم‌اوست که می‌داند چند زمستانِ دلتنگی را تاب آورده و چند بهار در کوچه‌های باران زده‌ تصویر خاطره را پس زده تا عبور کند بی‌آنکه چشمش پیِ کسی بگردد.

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٤
تگ ها :

دلم برای کسی تنگ است

این روزها زیاد به خوابم می‌‌آیی رفیقِ روزهای سرخوشی. بی‌گمان تعبیر دارد این‌همه بودنت میان رؤیاهایم. گاهی بی‌خیالِ هرآنچه شکسته‌ای، هی دلم هوایت را می‌کند. هوای خنده‌های مستانه‌ات و اشکهات که این آخریها پشت پلکهایت خانه کرده‌ بودند. هوای آن روزهای بهاریِ دور که می‌دویدی پیِ قاصدک‌های در باد و من نگرانِ هرچه آبروی رفته با باد. هی... چه فاصله‌ی عظیمی‌ست میان روزهامان. راستی هنوز کسی برایت از دیاری دور می‌خواند: «دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می‌آورد...» 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٤
تگ ها :