يک فنجان قهوه داغ

يك روزِ برفیِ دی‌ماه... مرد پشت میز کارش نشسته و از پنجره کوه سفید شده را نگاه می‌کند. هوس یک فنجان قهوه داغ از صبح در سرش افتاده. تلفن را برمی‌دارد و شماره «او» را می‌گیرد. «او» می‌خندد و برای حوالی ساعت یازده قرار می‌گذارد و می‌داند که مرد هوسش را زود فراموش می‌کند.

هنوز خیلی مانده به ساعت یازده که مرد دوباره زنگ می‌زند. «او» متن قراردادی را می‌خواند که باید زود امضا کند. مرد دوباره قهوه را یادآوری می‌کند و می‌گوید همان کافه‌ی.... «او» سرسری قبول می‌کند.

«او» زودتر می‌رسد. به ورودی کافه نگاه می‌کند و چند نفس عمیق می‌کشد و چندبار تکرار می‌کند: آن تابستان گذشته، امروز روز دیگری‌ست.

مرد می‌آید، خندان؛ قهوه‌اش را سفارش می‌دهد و با او از سفرش حرف می‌زند. «او» پنهانی به ساعتش نگاه می‌کند. چند لحظه بعد برق‌ کافه قطع می‌شود. مرد همچنان حرف می‌زند. «او» فکر می‌کند اگر بلند شود و در تاریکی برود، مرد همچنان با تاریکی حرف خواهد زد. دستی شمع‌های روی میز را روشن می‌کند.

یک‌ساعت بعد، مرد پشت میزش نشسته به برف که آرام آرام می‌بارد نگاه می‌کند و می‌گوید: چقدر قهوه در یک روز برفی می‌چسبد. «او» نشسته، به کاغذهای روی میزش خیره شده و روی آنها مشق می‌کند « با دلت چه می‌کنی»...

بعدتر روی برگی از تقویم روی میز می‌نویسد:

 

« زمين را بارش مثقال، مثقال

فرستد پوشش فرسنگ، فرسنگ»

 

  
سایه ; ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٤

چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

*« برويم!

من به پشتِ سر نگاه نمی‌كنم

دختركی كه در جاده نشسته است

و زخمِ زمين‌خوردن‌هایش را بهانه می‌كند،

تا هميشه

كنار همین جاده

- كه به يك روز سردِ دی‌‌ماه ختم می‌شود -

بگريد.»

 

آسیه امینی

 

*پرده بالا می‌رود. کسی با دستکش‌های قرمز نقش بازی می‌کند. دختر فکر می‌کند که چقدر دلش برای پرده‌‌ی «زنی با چکمه‌های قرمز» تنگ شده و بیشتر، برای دخترکی که با چشمانی بی‌قرار، به تماشا نشسته بود.

مرد اما شباهت غریبی دارد به او که یک شبِ سرد، همراه با آب‌ روانِ میان کوچه‌ها یخ زد. نگاهش و آوای کلامش هنگامِ ادا کردن واژه‌هایِ فریب و ریشخندِ مهر. به همان پَستی. دختر تاب نمی‌آورد، راه گلویش را پنجه‌ای نامرئی می‌خراشد، پلک‌هایش را بر هم می‌زند تا اشکهاش تند قِل بخورند میان تاریک روشنی. پرده پایین می‌آید.

 

*پسرک می‌خندد و لبخند کوکانه‌اش میان صورت مهتابی و موهای طلاییش در یک لحظه، ثابت می‌‌مانَد. حضورش را همان پاییزی اعلام کرد که درد، آرام آرام در روح دختر رخنه می‌کرد و نخستین فریادش را یک‌ماه پس از کابوسِ همه‌ی پایان‌ها سر داد. همسالِ دردِ دختر است او و چه بزرگ شده این روزها.

 

  
سایه ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٤

شعر

« گفته بودی

یك روز سردِ دی‌ماه

می‌آیی

زير درخت چنار، كنار تير برق، پشت اتوبوس.

 

هزار بار تیرهای چراغ برق اين شهر را شمرده‌ام

هزار چنار با من قد كشيده‌اند

هزار اتوبوس

از خاطرات من عبور كرده‌اند و تو

نیامده‌ای

 

ای شعرِ بلندِ ماه گرفته!

 

حالا هم

هر دی‌ماه

با عجله به دنيا می‌آیم

تنها برای اين كه دير به قرار نرسم

ـ زير درخت چنار، پشت ايستگاه اتوبوس، كنار تير برق ـ »

 

آسیه امینی

  
سایه ; ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ دی ،۱۳۸٤

+


فید منتخب من