سياوشان

يادم نمي آيد چقدر گذشته از وقتي كه برايت نوشتم: «امروز اول اسفند است و من دو سالی می‌‌شود كه نمی‌‌توانم اين روز را به تو تبريك بگويم. يكسال دلم پر می‌‌كشيد برای تبريك و امسال...... عزيز! يك درد به همه دردها افزودی. من، درد كشيده‌ام، آن را هم تاب آوردم، اما تو چه كردی، درمان شدی؟ به حرمت تمام اسفندها كه با هم بوديم و تو شكستيشان، تولدت مبارك...»

کدام سال بود نمی‌دانم، اما قبل‌ترش نوشته بودی: « شتاب کن و بار بردار و برو، که لحظه‌ای درنگ، حتی خطاست...» و می‌دانی، درنگی جایز نبود که آنچه می‌شکستی مقابل دیدگانم را هنوز ناباورانه کنج دلم پنهان کرده‌ام، از خود و گهگاه فکر می‌کنم چگونه تو ویران نشدی پسِ آنچه بی‌رحمانه دریدی و هیچ نیافتی و آرام می‌کنم دلم را بی‌آنکه آرامش را باور کند.

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٤
تگ ها :

بسيار سفر بايد...

« و ما چقدر، فاصله‌ها و رابطه‌ها را آزموديم،
عاطفه‌ها را نيز
تا دانستيم
که عمق جدايی‌ها بسی بيشتر است
تا سطح دوری‌ها...»

 

 می‌دانی... بايد دور شد. خيلي آن طرف‌تر از شهری كه حتی نگاه كردن به شمشادهای تُنُك كوچه پس كوچه‌هاش هم می‌آزاردت.

دور که می‌گویم، يعنی آسمانی که شباهتی به آسمان غروب‌های بهاریِ ديار تو ندارد، يعني فروبردن هوایی كه تو در آن نفس نمی‌كشی. جاده‌هایی سبز که انتهایی ندارند و تو هیچ‌گاه در آنها نرانده‌ای.

دور يعني آفتاب كه مستقيم بتابد، بی‌آنكه دستی گلويت را بفشارد، دلتنگ شوی. يك دلتنگی شفاف، بی‌حضور ردی از کابوس گذشته که بیاید کدرش کند. آنجا که باران بی‌هنگامش هم می‌بردت به حال و هوای دورتر از این‌ سالها و یادت می‌آورد که چه‌سالهایی گذشته از دلتنگی‌های شیرینت در آن دیار غریب.

می‌دانم، نوشداروی پس از مرگ را يافته‌ام و چه‌ دير شده دیگر برای اينهمه دور شدن. حالا آنچه آزارم می‌دهد، خودِ درد نيست. يادآوری تحمل روزهایِ پردرد است.

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٤
تگ ها :

سبک مانند پر

یک وقت‌هایی گمان می‌کردم همیشه بودنِ آدمها بهتر است از نگاه کردن به رد خاطره‌هاشان، به حجم خالی حضورشان. گیرم این بودن آوایی باشد از سازی ناکوک، نه گوشی برای شنیدن، نه حتی مرهمی بر زخمی کهنه. گیرم او همان نباشد که باید، تو همان باش که باید. گیرم برنجاندت، تو ابرو خمیده مکن به مهری که نمی‌خواهیَش. پس مزن، رو برمگردان، تلخی مکن، مباد که دلی بشکند، گیرم صدای ترک برداشتن دل تو را کسی نشنود.

این روزها اما به خالیِ حضورِ اینها که نگاه می‌کنم، دلم نمی‌گیرد. فکر می‌کردم زمان که بگذرد، حس تازه‌ی رهایی دوباره جایش را به دلتنگی می‌دهد. اما زمان گذشت و هیچ نشد. حالا هراس ندارم که کسی برود و من عزادار خاطره‌‌هاش بمانم. بعضی آدمها سالها می‌مانند بی‌هیچ خاطره‌ای.

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٤
تگ ها :