شعر درماني

« می‌گویی بخوان و نوا از این بی‌نوا دریغ می‌کنی

می‌گویی بنواز و تاری از گیسوانت به چنگم نمی‌دهی

می‌گویی بنویس و منِ بی‌قلم را با دست قلم‌شده می‌گذاری

می‌گویی بگوی،

می‌گویم واژه تویی

از آنِ من باش

تا بگویم.»

 

ح.امجد

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٤
تگ ها :

گلويم پيش تو مانده

«می‌خواستم بگويم دوستت دارم
اما حس ناامن ترديد
ذهنم را ذره‌ذره جويد
ترسيدم اين دو واژه پيچك شود
بگيرد دست و پای تو را
آهوانگی‌های تو را

حالا همين دو واژه
در گلو شده بغضی و
پيچك‌وار پيچيده گِرد گلويم
و ساقه‌هاش
از گوش و دهانم بيرون زده
بالا رفته از
ديوار پيشانی و
روي سرم
گياهي سبز شده انگار.»

م. شفيع زاده

 

 

هوای دم عيد است لابد كه اين‌گونه آشفته‌ام می‌كند يا حسی غريب كه هی آن نيمه راست است يا چپ، نمی‌گذارد پا بگيرد. همان صورتكی كه لبخند محوی روی لبانش ابدي شده و ته‌ِتهِ چشمهاش را هم كه بكاوی كورسویی نمی‌يابی. همان كه هر روز روبروی آيينه تمرينش كرده‌ام. كه دست می‌برد و جَلد، قطره‌های فرو نريخته را با انگشتانش پاك می‌كند و عميق نفس می‌كشد. همان كه خيره از كركره‌های نيمه باز به آن دورها نگاه می‌كند و تا دلش هوایی می‌شود راه بر آفتاب هم می‌بندد.

خلق كردن و پروراندنش جدال بود كه انگار پايان ندارد. انگار كن هميشه يك نفر محكم دهانت را گرفته باشد؛ خودت.

جسمم هم خسته است اين روزها از اين همه جدال، اين همه منطق، روشنی‌ِفكر، عقل.

كسي حرف می‌زند، می‌خندد، نگاه می‌كند، سنگين و نگاهش مرا ياد دختركی‌ می‌اندازد، سرخوش كه روي ميز نشسته، پاهايش را تاب می‌دهد و چای می‌نوشد و لحظه‌ای سنگينی نگاه تازه وارد می‌افتد روي لبخندش.

كسي نگاه می‌كند و من دلم می‌خواهد برايش بگويم كه چقدر دلم تنگ است برای آن بهار و آن نگاه. صورتك اما عاقلانه لبخندی بی‌احساس می‌زند تا هيچ كس گمان نبرد كه من گذشته را زندگی می‌كنم. كه هيچ كس نفهمد كه چقدر دلم می‌خواهد گريه كنم آنقدر كه چشمهای ژله‌ايم هم بيرون بيفتند و هر كس هرچه می‌خواهد هم بگويد.

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٤
تگ ها :