ماه شب چهارده

شبِ تابستان، سرپایینی یکی از خیابانهای خلوت را پایین می‌آیم، روبرویم ماهِ تمام نگاهم را می‌رباید، تقویم را نمی‌دانم، بی‌گمان به نیمه رسیده این ماه که نامش را هم نمی‌دانم. در طالعم نوشته‌اند در شبهای مهتابی، عاشق. باد گرمی از پنجره‌ی‌ باز می‌وزد و با خودش بوی تابستان می‌آورد. من انگار به بوی شبهای تابستان عاشقم و این ماه.

اگر شاعر بودم و کمی عاشق لابد می‌نوشتم: «مهتاب نقره می‌پاشد به شبم و نگاه تو روشن می‌کند رویِ مهتاب را»

من اما هیچ‌کدام نیستم و فقط دلم می‌خواهد بروم روی بام، دستم را لبه‌ی قرنیز بگیرم، به آسمان نگاه کنم و هی فکر نکنم که چقدر دلم برای سخن گفتن با کسی تنگ شده و هی نخوانم: «با تو سخن گفتن، مثل دست‌کشیدن به‌رویِ مخمل است..مثلِ غوطه‌خوردن در آب زلال..مثل رؤیای خوشی دیدن در تمامیِ طولِ شبی بلند..»

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٤
تگ ها :

يک نام، همين و تمام

به گمانم يكي از ماه‌های همین فصل گرم بود که با یک نام زاده شدی و حوالی رؤیاهای شبانه‌ام جا خوش کردی. آمدنت چون تمام ناتمامهایم میان تل آرزوها گم نشد؛ آرام آرام تصویرت آمد، رنگ گرفت و ماندنی شد. نامی دیگر کنار نام کوچکت نبود که تو به کمال از آنِ من بودی؛ تجسم همه‌ی آنچه آن دیگری نداشت. دلخوشم کردی به همین بودن نصفه نیمه‌ات در رؤیاهایم و لمس دستهای کوچکت در پرسه‌های شبانه‌مان و من به انتظار روزی که نامت را بر صفحه‌ی نخست با جوهر بنویسند و بلند بلند بخوانمت روزگار سپری کردم.

حالا نامت را به سادگی از من ربودند که طنینش با نام دیگری هماهنگ است و مولود تازه‌ای در راه. من مانده‌ام مالباخته بی‌هیچ ادعایی. بگو شکایت ربودن نام یک رؤیا را این روزها کدام محکمه می‌پذیرد؟

 

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ تیر ،۱۳۸٤
تگ ها :