ابتدای دلتنگی

« تا کی به دلداریِ این زخمِ بی‌پرهیز

هی از سکوت و صبوری سخن می‌گویی

پرنده‌ی پَرقیچی...»

 

به اندازه چند پلک برهم زدن مانده تا خزان از لای پنجره‌ی نیمه باز، ناخوانده بیاید، جا خوش کند کنج اتاق. دلشوره آمده و هی گلویم را می‌فشارد. بوی غروب‌های دلگیر پاییز می‌دهد این واپسین غروب. یک نفر بگویدم شبهای بلند این پاییز را دیگر چگونه تاب بیاورم. شب تابستان را به دلخوشی عطر یاسهای سپید سر کردم و بهار را به شکرانه‌ی انتهای فصل سرد. حالا در ابتدای این‌همه دلیلِ دلتنگی، بغض‌هایم  دوباره تکرار می‌شود. کاش به هیأت پرنده‌‌ای مهاجر، به گرمسیر کوچ می‌کردم؛ جایی که این‌همه پس‌کوچه‌ی پاییزیِ بی‌تو نداشته باشد.

 

  
سایه ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٤

به کجای اين شب تيره بياويزم قبای ژنده خود را

از ابتذال گفته‌هایش چشمانم هم شرمگین، نمی‌دانند کجا را نگاه کنند، خوددارتر از آن شده‌ام که از شنیدن این حرف‌ها سرخ شوم، چند دقیقه طولانی خیره، به پایه‌های میز نگاه می‌کنم. صدای خنده‌ دیگران پس‌زمینه‌ی آن چند دقیقه است. بعدتر دخترک در مورد روز ظهور و علایم آن سخنرانی می‌کند. نگاه‌ها تحسینش می‌کنند. در سکوت نگاهش می‌کنم و فکر می‌کنم چه فاصله‌ای‌ست میان ما.

 

دیگری از هر سه‌جمله که می‌گوید، دوتا تعریف از خودش و اطرافیانش است، با یکی هم همه‌ی حس مثبتی را که تازه به صفر رسانده‌ایَش، از تو می‌گیرد. لابد می‌خواهد جبران کند حسادتِ هر آنچه ندارد را. از جنس او نیستم، سکوت می‌کنم و بیشتر فاصله می‌گیرم.

 

هردو کودکی در آغوش دارند، یکی تحصیلاتی ندارد، آن یکی مدرکی را در خانه یادگاری نگه داشته است. اولی معتقد است آن دیگری بیهوده عمر تلف کرده‌ست و آخرش مثل هم شده‌اند. دومی با سر تأیید می‌کند و شادمانه به کودکش نگاه می‌کند. بی‌اختیار گوشه‌ی لبم پایین می‌آید.

 

Homme,Tu n'es qu'un homme
Comme les autres
je le sais
Et comme
Tu es mon home, Je te pardonne
Et toi jamais

  
سایه ; ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٤

ما آزموده‌ايم

نشسته‌ام زیر یک‌وجب آسمانی که از لابه‌لای چنارها و ساختمانهای بلندتر از آن پیداست. خُنکای شب با عطر محبوبه‌های شب که غوغا کرده‌اند، از هر کسی شاعری می‌سازد با دست کم دو سه‌خط عاشقانه. من اما حیرت‌زده نشسته‌ام در تاریکی با رازی نهفته در سینه که به نسیم شبانه می‌سپارمش مگر دمی آرام گیرم.

می‌خواهم برایت بنویسم که صبوری کنی رفیق، نمی‌شود، خیالم می‌رود دورِ دور. کابوسی هی پررنگ می‌شود. خواستم بگویم این‌که اینجا نشسته دل‌نگران، خیلی پیشتر از این‌ها «فاجعه» را آزموده، وقتی که کوچکتر از آن بود تا بزرگیِ این‌همه درد را روی دلش تاب بیاورد. می‌دانی، مرز فاجعه تعیین‌شدنی ‌نیست با این‌همه باور کن، من از خیلی آن‌طرف‌تر از آنچه فاجعه می‌نامیَش باز می‌گردم.  

 

  
سایه ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٤

+


فید منتخب من