ناتمام

برای ناتمامی که هیچ‌گاه تمام نمی‌شود...

 

«می‌ایستی که بایستانیَم، نارفیق

در نیم‌راهم می‌نهی که بتنهاییَم

جوابم می‌کنی که آخرین سؤالم را ندیده گرفته باشی

آه که چقدر بد است

به این خوبی تمام کردن کسی

که قرار بوده هنوزها تمام نشود

چرا تقلب می‌کنی قلب من

چرا بی‌قرارِ قرارهایت می‌شوی

مگر بنا نبود تاریخ برانیم

شعر بشورانیم

حالا چه شده است که ناگهان...

و چه ناگهانِ نابهنگامی

که من کفش‌های توقفم را

هنوز سفارش نداده‌ام

و تو می‌گویی: تمام

تا ناتمام بگذاری

مگر نمی‌دانستی

مگر نشانت نداده‌ام

راه‌های نرفته‌ام را

مگر برایت نخوانده‌ بودم شعرهای نگفته‌ام را ...»

 

ح.امجد ؟

 

  
سایه ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ مهر ،۱۳۸٤

گمشدگی

همه‌چیز به قاعده پیش می‌رود. فصل جدیدِ تقویم روی میز، آفتاب را بی‌رمق می‌کند. روزها کوتاه می‌شوند و شب‌های بلندِ کمی سرد، کش می‌یابند تا ابد.

همه چیز به قاعده است. سرخوشی‌های لحظه‌ای و غم‌های ابدی. کسالتِ مداومِ یک تکرار. حتی دانایی خلأ حسی که معنا بدهد به این‌ها. جای چیزی خالی‌ست، و تو هی میان برگ‌های زرد خاطره‌ می‌جوییَش، میان حس غریب قدم زدن روی برف‌های تازه نشسته بر کوچه‌های تاریک، میان شوق قدیمی گپ‌های شبانه، خستگی دلپذیرِ بالا رفتن از کوه، هنگام که صدایی نام کوچکت را به احترام می‌خواند و میان همه‌ي آنچه می‌پنداری گم‌کرده‌ای و نمی‌یابیَش.

 

 

  
سایه ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸٤

اين روزها

شده رخنه کردن یک تنهایی هزارساله را در وجودت حس کنی، مثل تزریق آرام مایعی بی‌رنگ در رگ‌هایت. خیال می‌کنم هزار سال از همه‌ی گذشته‌ها گذشته. عقربه‌های زمان یک‌جایی در خاطره‌های دور متوقف شده؛ مثل این‌که از چرخ و فلک پیاده‌ات کرده‌اند و تو ایستاده‌ای به نظاره.

همه‌چیز خیلی دورتر یک‌بار اتفاق افتاده و انگار کن پایان همه‌ی قصه‌ها را می‌دانی. این‌روزها این‌‌گونه می گذرند.

 

  
سایه ; ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٤

+


فید منتخب من