سفرنامه

سفر، پناهی بود به وقت گریز از آنها که «تلقین‌کنندگانِ صمیمیت»‌اند. از آنکه بی‌‌رحمانه نقْب می‌زند به گذشته‌هات تا ذهن کنجکاوش آرام گیرد. خواسته یا نه، تیشه می‌زند تا فرو ریختنت را نظاره کند.

سفر، هجوم گسِ یک دنیا خاطره‌ی کودکانه بود به یک ذهنِ بی‌خاطره. یک آسمانِ پرستاره، ساعت‌ها موسیقی ملایمِ موج و بعدتر رطوبت میان بالش‌ها که رؤیاهایت را نمناک می‌کند.

سفر، دیدار بود و مشقِ دوباره‌ی بی‌تفاوتی به نگاهی و لبخندی به تقدیر آن یار و پوزخندی به این‌که بخت می‌نامیَش.

سفر، یادآور رؤیاهای خوش بربادرفته بود.

 

  
سایه ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٤

هوای گريه با من...

اول: « چشمت ترانه‌ای‌ست

         همسازِ مستْ‌لولیانِ بربط‌نواز عشق

         دمسازِ سازِ کولیِ پیرِ خوش‌نوا

         چون بانگ کوچ قافله‌سار دشت شور...»

 

دوم: دلتنگ کسانی می‌شوم که روزگاری مثل نسیم، دزدانه به کنج تنهاییم سَرَک کشیده، دمی مانده و عبور کردند. بی‌خاطره‌ای حتی. دلتنگ روزهای بی‌خاطره می‌شوم.

 

سوم: عمری گذشته بود انگار از آخرین بار اما همه‌چیز، حتی تَرَک‌های پله‌ها، مثل همان روز اول بود. همان‌جایی که یک‌دنیا خاطره است بی‌آنکه حتی یکی مالِ تو باشد. هیچِ هیچ...

 

چهارم: اول و دوم و سوم بهانه‌ است برای فراموشی تقویم و این‌روزها...

 

پنجم:    


  
سایه ; ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ آذر ،۱۳۸٤

+


فید منتخب من