كسي نمي‌شناسدش

« این زن مرده را کسی نمی‌شناسد

این زن مرده را که ظرف می‌شوید

برای خودش غذا می‌پزد

به تنها گیاهش آب می‌دهد

جلوی آینه لباس عوض می‌کند

نه! همه می گویند حالش خوب است

چرا که هنوز نفس می‌کشد و قلبش می‌زند

چرا که هنوز زیباست و سرپا

همه می گویند ادا در می‌آورد!

نه! این زن مرده را کسی نمی‌شناسد

جز من که هر شب در رختخواب با او دست و پنجه نرم می‌کنم

و هر صبح از دیدنش در آینه یکه می‌خورم.»

رهاي آبي

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٥
تگ ها :

شادمانی این فتح...

پسِ تمام آن دلشوره‌ها، مي‌خواستم روي برگ تقويم مشق كنم كه «فاتح شدم، خودم را به ثبت رساندم» انگشتانم اما به پژواك پوزخندي متوقف شدند. پوزخندي به ناتواني‌هاي بزرگ تو و دلخوشي‌هاي كوچك آن روزهاي من، به همه آنچه ناتوان از به‌دست آوردنشان، شيريني رؤيايش را هم از من دريغ كردي. مي‌داني، آدم‌ها و خاطره‌هاشان در من رسوب كرده‌اند. مهر و كينه با هم. اين روزها نمي‌دانم چه شده كه يكي يكي فرو مي‌ريزند؛ پيكره‌هاي محكمشان در ذهنم. مثل همان‌كه سال‌ها صدايش وقت به نام خواندنم پروازم مي‌داد تا اوج و حالا يكباره هيچ شده و لحن آهنگين كلامش ديگر دلم را نمي‌لرزاند و انگار يكي از هزار. تصويرهايي بي‌ابهت، با مقياس‌هاي كوچك حقيرانه. تو هم توخالي شده‌اي؛ تنديسي كه با تلنگري فرو مي‌ريزد، اما دستم نمي‌رود آخرين ضربه را فرود بياورم.  

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٥
تگ ها :

آوازهاي متفاوت: بازي يلدا

به دعوت مامهر و سامانيس در بازي پيشنهادي ايشان:

 

 1-      دوست داشتم به جاي اين‌كه مهندس باشم، خواننده مي‌شدم.

2-      وقتي قرار باشه ازم انتقاد كنند، اصلا روشنفكر نيستم.

3-      بيشتر علاقمندم دوستهام از خودم بزرگتر باشند تا كوچكتر.

4-      ...

5-      ...

و اگر بپذيرند:

توي قاب خيس اين پنجره‌ها، ورونيكا، خط سوم، از ميان ريگ‌ها و الماس‌ها ، فراموشخانه 

  

نویسنده : سایه ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ دی ،۱۳۸٥
تگ ها :

و اين صداي سوت‌هاي توقف*

اين نوع ادامه دادن مرا به ياد بازي كودكي‌هايم مي‌اندازد. قدم‌هاي مورچه‌اي رو به جلو. آرام؛ يكنواخت. از بالا كه نگاه كني، انگار اصلا حركتي نبوده و پاها جابه‌جا نشده؛ انگار متوقف شده‌اي و زمان از روي تو عبور مي‌كند. بي‌هيچ هيجاني، مانند نواخت عقربه‌ها ميان شب‌هاي بلند اين فصل تازه آمده. انگار از سر اجبار پاسخ‌هاي كوتاه بدهي به پرسشگرت. انعكاسي‌‌ به جاي مانده از غرشي. كسي فرمان مي‌دهدت به قدم‌هاي كوتاه مانند هيچ.

گام‌هاي بلند مي‌خواهم. همان كه مي‌گفتيم، قدم‌هاي «فيلي». كه از آن سوي دنيا هم ببينيشان. خوب مي‌داني چه مي‌گويم كه چه‌قدر جسارت مي‌خواهد تغييرهاي يكباره؛ بي‌مقدمه. همان‌هايي كه علامت سؤال بگذارد پشت فكرهاي ديگران. همان‌هايي كه ابتدايش از دل بركندن آغاز مي‌شود و انتهايش شايد، دوباره دل‌بستن. همان‌كه آنقدر بلند باشد، كه روي همه بندهاي دست و پاگيرت، سايه بيندازد و اين هراس مداوم از دل بركندن، خواه از غمي كهنه، را ناديد بگيرد.

* فروغ فرخزاد

  
نویسنده : سایه ; ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ دی ،۱۳۸٥
تگ ها :