شعر

« نيمه يك راهم

كه گم كرده است پايانش را و

فراموش كرده آغازش را

 

مثل قطاري كه ريل را به ياد نمي‌آورد

و كودكاني را كه عصرهاي منتظر،

دست تكان مي‌دادند عقربه‌هاي تند گذر را.

مثل رودي كه در ميانه راه پشيمان شده از

رفتن

و پايش نمي‌رسد به كوه زاينده.

مثل ستاره‌اي كه از چشم خدا افتاده،

ول شده‌ام در خيابان شلوغ شب.

 

سرنوشتم انتظار كشيدن حادثه‌اي‌ست

سنگي به سمت قطار ايستاده پرت نمي‌شود.

رود تشنه فرو مي‌رود در خاطرات ابر

ستاره‌اي كه «شمال» نيست گم مي‌شود

و فراموش مي‌شود

طي كن شبي مرا

و تمامم كن! »

 

آسيه اميني، ماهنامه هفت، شماره 28

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٥
تگ ها :

نشانه‌های پوچ

« كسي را مي‌شناسي كه

شيشه‌ي شكسته‌ي پنجره‌اي را بند بزند

پيش از آن‌كه بروي

 

گفتم لابد نشانه‌ايست اين، كه ديگر تصوير خطوط قامتت در فنجان قهوه‌ام ته‌نشين نمي‌شود و انگشت كه  بر سياهي ماسيده‌ي ته آن مي‌زنم هيچ نشاني از تو در آن نمي‌افتد و فكر كردم با خيال راحت از آن كوچه گذر خواهم كرد. انتهاي خيابان كه مي‌رسم، بي‌آنكه نگاه بدزدم راه كج مي‌كنم و مانده به شمشادها و ياس‌هاي زرد، يكباره فرو مي‌ريزد شجاعتم و نفسم بند مي‌آيد از درد. هي نشانه‌هاي پوچ...

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٥
تگ ها :