رؤياها

همان شب بود انگار، يك نفر گفته بود قصه بگو و او گفته بود از كابوس‌ها قصه نمي‌سازند و بعد پيش خود فكر كرده بود رؤيا بود يا كابوس؟

شب قبل‌ترش بود انگار، كه قرار بود هزار شهاب از آسمان ببارد و او دلش آسمان كوير مي‌خواست كه طاقباز بخوابد و تا خود سپيده چشم از آن بر ندارد و هيچ نگويد؛ فقط هزار بار آرزو كند.

و ديرتر همان شب بود كه رؤيايي با عطر ياس‌هاي سفيد حياط قدم به خوابش گذاشته بود. كاش شب امتداد پيدا مي‌كرد تا ابد. كه هي خواب ببيند، از آن خواب‌هايي كه تمام روز بعد را مي‌توان با سرخوشي‌اش گمان كرد كه تمام قصه رؤيا بوده است نه كابوس...

  

نویسنده : سایه ; ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :

مرزها

باور كن روزهايم با هم فرق دارند؛ هر روز با دُزهاي متفاوتي از دلتنگي. يك روزهايي هست كه دلتنگي حتي جايي كنارم پيدا نمي‌كند براي نشستن... از همان پشت كركره‌هاي بسته پنجره روبرو هي سَرَك مي‌كشد، من اخم مي‌كنم و سرم را روي كاغذها فرو مي‌برم... اما يك ‌روزهايي هم مي‌شود كه از صبح خيلي زود يك نفر آن را  با دُز بالا در رگ‌هايم تزريق مي‌‌كند و خيلي بايد بگذرد تا اثرش از بين برود. آنوقت‌هاست كه هي مرزها را گم مي‌كنم... پرسه مي‌زنم در حال و هوايي غريب و تن مي‌سپارم به هر هرزه بادي كه مي‌وزد به خيال نسيم و از ياد مي‌برم من را...هوشيارتر كه مي‌شوم، راهْ گم‌ كرده‌ام، آن‌سوي مرزها... آرام بازمي‌گردم و مي‌گويم بار آخر بود...

  
نویسنده : سایه ; ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :

شبانه‌ها

از ماهِ نیم شب بپرس
راهِ شبانه را تنها پیمودن چگونه است
از بادِ شبگرد بپرس.

شب همه شب
ماهِ شب‌پیما
به هر گام از خویش می‌پرسد
بوَد آیا خوابِ خفته‌ای بیاشوبد و همگام شودَم در راهِ درازِ شبانه؟
صدایی نیست، نه پاسخی؛
جز زوزه‌ی باد ناپیدای شبگرد
از پس گذرگاهی هزارپیچ.
و باز همچنان
شب است و تنهایی و پیمودن
و ماهِ خسته‌ی نیم شبانه.

از ماهِ بی آرام بپرس
شب را چرا، چگونه، به چه امید می‌باید پیمانه کرد
همچنان.

ح.امجد

  
نویسنده : سایه ; ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :

ساليانی دراز گذشت تا از هم گسستيم

خبرهاي خوب را نمي‌دانم اما خبرهاي بد هميشه در حد جمله‌هاي كوتاه است با سه چهار كلمه حتي. گاهي هم با يك جمله كوتاه شروع مي‌شوند، با دو سه كلمه پرسشي و چند جواب كوتاه پايان مي‌يابند و آنوقت يك‌نفر مي‌ماند با يك دنيا غم بي‌دليل شايد...

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ امرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :