خون دل‌ها خورده‌ايم

«این تقدیر نبود؛ این یک انجماد ارادی بود. این تلخ‌ترین پوزخندِ اطاعت بود.»*

*نادر ابراهیمی

مرد كه با صداي مخملي‌اش مي‌خواند «چه سفرها كرده‌ايم»، سفر شروع مي‌شود و باورت نمي‌شود كه چه‌قدر راه بايد بپيمايم تا برسم، آنقدر كه حالا يادم نمي‌آيد كه كدام ماه از كدام فصل بود. فقط مي‌دانم كه سرد بود و ما سرخوش از پوشيدن چكمه‌هاي نو بوديم. تمام صبح را به اين فكر كردم كه كدام سال بود مگر كه اين‌همه دور مي‌نمايد. اين چند سال روي همه تاريخ بودنم كشيده شده‌اند انگار.ترس مبهمي كنار همه‌ي بهانه‌ها و دلتنگي‌هام پررنگ شده؛ نه به خاطر اين‌ تارهاي جديد كه رنگشان مدام لبخند خاكستري به چهره‌ام مي‌نشاند، نه. نه حتي براي بهانه‌‌هايي كه گفته بودم روزهايم را كدر كرده‌اند. از همين كه هيچ چيز تسكينم نمي‌دهد؛ نداده است و به تلنگري همه چيز بر باد مي‌رود. كافيست او بخواند «خون دل‌ها خورده‌ايم» و اين يعني ويراني. دوباره همانم.

  
سایه ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸٥

یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود

«دست نمي‌رسد

 تا راه بر گذارِ هرچه قطار

كه تا دياران دور مي‌رود ببندم

دست نمي‌رسد تا راهِ عبور بر هرچه كشتي بر پنه دريا سد كنم

آنچه مي‌رسد صداست

كه به تمنا مي‌فرستم سوي تو

با فريادي كه

بمان...»

ح.امجد

به عكس‌ها كه نگاه مي‌كنم حس غريبي مي‌آيد كه نمي‌شود توصيفش كرد. همان كه لابد نخواسته بودم هنوز، باورش كنم. كاش تو هم مي‌ديديشان، حتي نور كمرنگي كه تصوير را روشن كرده و مي‌نمايد كه رمقي ديگر براي آفتاب نمانده در واپسين ساعت روز، ناآشناست برايم و فضاها و ديوارها. نه اين‌كه فكر كني از همان جنسي است كه او هم مثلا حالا نمي‌داند كه سنگفرش‌هاي نويِ باران خورده‌ي اين خيابان قديميِ پر از چنار چه رنگي است. نه...، متفاوت‌تر.

اعتراف كردن سخت است اما اگر بودي برايت مي‌گفتم كه چه‌قدر دلم براي همان بودن نصفه نيمه‌اش هم تنگ شده، بعد هم لابد چشمانم تر مي‌شد مثل همه‌ي وقت‌هايي كه مي‌خواهم اينها را بگويم و نمي‌شود.

 

  
سایه ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸٥

و چيزي نوشته مي‌شود

« همین طورهاست

خرده ریز خاطره‌هایی دور

و خرت و پرت‌هایی که سال‌ها

در چمدانی کهنه جا مانده‌اند

و به یک‌باره سرازیر می‌شوند

روی کاغذی که زیر دست تو می‌لرزد

و من گواهی می‌کنم

که همین طورهاست

که کسی می‌گوید: بنویس!

و چیزی نوشته می‌شود...»

 حافظ موسوي

 سرخي روان‌نويس روي كاغذ، ميان خطوط مرتب شده، اثر مي‌گذارد. رعايت نشانه‌ها و فاصله‌ها. خط قرمزي مي‌كشم ميان فاصله حروف از هم جدا افتاده، چشمهام را مي‌بندم و آرام مي‌شمرم تا پنج... دستي ميان فاصله‌هاي سپيدِ حروف با جوهر آبي خط مي‌كشد و قلم را به شيوه‌اي خاص مي‌گرداند و حروفي زاويه‌دار روي كاغذ برجاي مي‌گذارد. عجيب نيست كه آن وسواس غريبِ گهگاه آزاردهنده را من ربوده باشم، از ميان آن‌همه خوب و بد. مثل همان پاييز، اولين يا شايد همان آخرين، زن خواهد گفت كه دانه‌هاي كوچك آبي و كرم‌ را اگر هر روز فرو دهي، فاصله‌ها را نمي‌بيني و آخر جمله‌ها را بي‌آنكه نگران نقطه‌هايش باشي، مي‌خواني و شايد هم به همه حروف سياه نامرتب بخندي و حتي به چيزهاي ديگر. چشمهام را باز مي‌كنم و روي نشانه‌هاي بي‌هنگام با روان‌نويس سرخم خط مي‌كشم...

  
سایه ; ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٥

+


فید منتخب من