حالِ منِ بي‌تو

«... من،
شاخه‌های ِ شکسته‌ی زنی هستم
که پيش از تو
يک درخت بود!»

كنار پنجره ايستاده، ناآرام. مثل همين پرهاي سفيدي كه از آنجا كه نگاهشان مي‌كند نمي‌داند كه ابتدايِ راهشان آسمان بوده يا زمين كه چنين سرگردان مانده‌اند اين ميانه و فراموش كرده‌اند انگار كه قرار به آرامشي سپيد داشته‌اند. بي‌قراريِ مدام زير پوستش حركت مي‌كند، تمام امتداد شب را حتي. به آسمان نگاه مي‌كند و كسي در دلش اعتراف مي‌كند به تاب پايان يافته‌اش، كه مي‌خواهد عقب بنشيند و نگاهش را از همه‌ي آنچه ايستاده بود برايش، برگيرد. بي‌قراريِ آزاردهنده.

بازمي‌گردد و به تصوير تيره روزهايي مي‌انديشد كه هر صبح ناتوانيِ پهن شده روي بالشش را جمع مي‌كرد و روي شانه‌هاي لرزانش از اين‌سو به آن سوي شهر مي‌كشيد، بي هيچ توقفي ميان يكنواختيِ نفسهاش. تيره‌تر از كابوس آن روزهاست مگر، كه چنين بي‌قرار مي‌خواهد كه ناتوانيش را فرياد كند...

آن‌سوتر كسي مدعي‌ست و اين‌سو، او مي‌داند كسي نمي‌داند اين شب‌ها از آشوب دلش پناه برده به خواب‌هاي بي‌رؤيا، به سياهيِ مطلق.

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٥
تگ ها :

يك شعر

« دري هستم 

 كه مي‌توانست به آسمان باز شود

اگر لولايش به زمين

چفت نبود. »

ليلا فرجامي ـ اعترافنامه‌ي دختران بد

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٥
تگ ها :

پریشان سايه‌ای آشفته آهنگ

«کاش هرگز

آن توجه همه جانبه را، که نام دیگرش عشق است؛ به من نمی‌بخشیدی

تا امروز، این‌گونه ویران باشم.»

رهاي آبي

جريان مخالفي انگار از تنهايي لاجوردي آرامي كه در آن غوطه مي‌خورم، مي‌كشانَدَم ميان هياهوي ساحلي كه نگاهم را روزگاريست دزديده‌ام از آن. از هوشياريش چيزي كه مي‌ماند، دل‌آشوبه‌ي مداومي‌ست كه وامي‌دارَدَم به تاب خوردن، تا كمي تسكين يابد اين جوشش بي‌هنگام. در را از پشت قفل مي‌كنم و به كاشي‌هاي سفيد تكيه مي‌دهم و در آينه به چشم‌هاي نگراني نگاه مي‌كنم كه هراس دارد از بازگشتِ بي‌قراريِ آن كابوس‌ها. همين‌جا بايد تمام شود، در كه باز شود، جايي براي تسكين اين آشوب نيست. وقتي علت را نمي‌داني، انگار تحمل درد سخت‌تر مي‌شود. كسي فهميده است كه لبخندهايم همان نيست كه بايد و مي‌ترسانَدَم، کسی توانم را تا بي‌نهايت انگار مي‌خواهد بسنجد،  اما اين طوفان دليل ديگري مي‌خواهد. نگاه مي‌كنم به روزهايي كه از اين ماه گذشته است و به آسمان كه هنوز نباريده است؛ بي‌وفا به پيمان اين سال‌ها. بگذار فكر كنم براي همين روزهاست كه اين‌گونه‌ام...

  
نویسنده : سایه ; ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٥
تگ ها :