و ما همچنان دوره مي‌كنيم شب را و روز را، هنوز را

مادربزرگ كه رفت، هم عيد بود هم ماه رمضان. بعد از آن، هم عيدها سال مادربزرگ شد، هم ماه رمضان كه هي دور ماه‌هاي خودمان مي‌چرخد و چندسال ديگر دوباره مي‌رسد به عيد.

من فكر مي‌كردم ما را چه‌كار به ماه‌هاي قمري كه ثابت نيستند و روي همه‌ ثابت‌هاي ما مي‌لغزند و هيچ نمي‌دانستم از اين سال‌هاي خودم؛ كه هنوز ارديبهشت نشده، سالگرد يك روز ارديبهشتي مي‌رسد، بي‌آنكه تو بخواهي. آنوقت يك‌بار فروردين همه‌‌ي خاطره‌هاي آن روز شفاف مي‌شود، يكبار هم فصل نوبر زردآلو. چندسال بعد هم لابد، وسط زمستان غم زنبق‌ها مي‌آيد سراغم. ماه‌هاي قمري هم آخر به‌كار آمدند.

به او مي‌گويم، تحمل بيان شدن و بيان كردنش را ندارم. بعد فكر كردم، بس كه در اين سال‌ها تاريخ‌ها و سال‌روزها آمدند تا بيخ گلويم و من هي فرو دادمشان و سكوت كردم و نگفتم كه امشب كه به شادي ديگري لبخند مي‌زنم، چه مي‌گذرد بر من از يادآوري همان شب سال‌ها پيش. آنقدر كه از ياد بردند و لبخندهايم باور شد برايشان و ديگر كسي نگفت امشب را برويم گوشه‌ي كافه دنجي و تو هي اشك بريز و من هم فقط نگاه مي‌كنم، شايد كه سبك‌تر شوي از اين همه تاريخ.

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :

يه شب مهتاب

پُرم از رؤياي شب پيش... خنكي هواي صبح كه هوشياريم را روان كرد روي نورهاي زردي كه ابتداي قصه يك روز آفتابي را حكايت مي‌كنند، چيزي نماند در اتاق جز حضور تو.

نمي‌دانم از نگاه شفاف و گل‌بهي دخترك ميهمان بود، كه تو همگام شدي در راه شبانه رؤياهايم، يا باران كه مدام مي‌باريد روي زميني تن‌سپرده به آن، يا حرف‌هاي كسي كه مي‌گفت، پيشانيت را مي‌خواند و من دلم به شور افتاده بود كه نكند نام تو را روي آن بخواند و فاش شوي. هي...

حالا مي‌دانم وقت‌هايي كه سطرها بر كاغذ نمي‌نشينند، و همه‌ چيز سفيد مي‌ماند، نه از دل‌مشغولي‌هاي نويي‌ست كه ساخته‌اي‌شان تا لحظه‌هات را پر كنند بي‌فرصتي براي نقب خاطره‌ها‌؛ باور كن از شب‌هاي بي‌رؤياست و روزهاي بي آفتاب و حالا چه‌قدر اين آرزو به دل مي‌نشيند: «آفتاب‌هايي تند، محو سايه‌گي.»

ميان كتاب‌ها و خرده‌ريزهاي اتاق چيزي از تو نمانده كه وقت غبار گرفتن از آن، يادت بيايد كنارم بنشيند و هي تكرار شوي در روزهايم. اصلا چيزي نگذاشته‌ام كه بماند؛ كه نباشي؛ مثل من كه ديگر نيستم، كه نيايي كه دلتنگي نكنم كه... اما نمي‌شود، نشده تا همين امروز. فرار و دور شدن و پنهان كردن و پاره كردن و دور ريختن هم راهي نبود كه دوباره، دم عيد ميان تقويم‌هاي كهنه چشمانم مشتاقانه دستخطت را دنبال نكند كه بانو، بانو... هي...

  

نویسنده : سایه ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :