همان

شايد براي اين دستم به نوشتن نمي‌رود كه ديگر نمي‌دانم اول نوشته‌ها را چطور شروع كنم. مثل انشا نوشتن كودكي.

مثلا بنويسم، رفيق جان فكر مي‌كني از اين عمر نمي‌دانم چندساله‌ي ما چه‌قدرش بايد به صبوري بگذرد؟ به جستجوي اشتباه ناكرده، به مرور گذشته. تو كه رفته‌اي؛ مي‌دانم، اما اين وقت سال كه مي‌شود، حضورت را ميان تاريكي نيمه شب كوچه پس‌كوچه‌ها حس مي‌كنم. با ژاكتي سبز كنارم راه مي‌روي و با هم آنقدر اشك مي‌ريزيم كه تا دو روز هم پف چشمهامان نمي‌خوابد.

يا بنويسم، همين ديروز داشتم به خودم مي‌گفتم ديگر همان‌قدر دلتنگ تو ام كه اين روزها دلتنگ مركب سپيدرنگم ... اما باور نكن.. خيلي زود حرفم را پس مي‌گيرم. همه چيز همان‌طور دست‌نخورده باقي مانده... حتي اشك‌هاي سد شده پشت چشمانم كه سرريز نمي‌شدند؛ با خواندنت، با شنيدنت يكباره فرو مي‌ريزند.

يا شايد بايد بنويسم، ديگر كسي باور نمي‌‌كند كه بعد از اين‌همه روز و ماه و سال، من همانم: سايه‌اي ويران. رفيق جان، تو مي‌گويي اين كابوس تمام مي‌شود و يك نقطه‌ي بزرگ، فقط يكي، می‌آيد محكم مي‌نشيند ته همه‌ي دل‌آشوبه‌ها و مي‌‌گويد تمام؟

  
سایه ; ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸٦

+


فید منتخب من