نقطه‌ها

« از ياد برده‌ بوديم، اما

آن نقطه

سرانجام روزي مي‌آمد

همان نقطه كه مي‌خواستيم پايانمان نباشد

همان‌كه پيوسته از مفهوم قاطعش مي‌گريختيم

اما سرانجام روزي مي‌آمد و ما را از آمدنش گريزي نبود

اشتباه از ما بود كه وحدتش را به‌زور ستانديم و با كثرتش خود را به رؤيا سپرديم

نقطه‌هاي پياپي يعني كه اميدي هست

گريزگاهي

معبري

مفري

ناگفته‌هايي...

و همين اميد بود كه گمراهمان كرد

كه سپردمان به‌دست وهم ابر و رؤياي باران و سبكي برف

كه اگر تنها بود

سالهايمان اين‌چنين مبهم و اميدوار و منتظر نمي‌گذشت

نقطه‌ها سپردنمان به دست نگاه‌ها

اما تعابيرمان متفاوت بود انگار

و نقطه‌ها رهايمان كردند در راهي كه بي‌سرانجام بود

در جاده‌اي مه‌آلود، با رگه‌هاي نور، با سبز ملايم چشم‌نواز

با نسيمي كه بوي تو را داشت و موسيقي دل‌هاي بي‌تابمان را

و گمراهمان كرد تا بي‌سرانجامي

كاش نقطه را باور كرده‌بوديم... .»

(؟)

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ آذر ،۱۳۸٦
تگ ها :

يكشنبه‌ي باراني

« هنوز ديروزها

پرسه مي‌زنند اين پيرامون

فراموشي مي‌آيد پاورچين

خيمه‌اش را برپا مي‌كند خاكستري

و هربار آتش مي‌گيرد چادرش

از شعله سبز يك ياد.» 

فرشته ساري – روزها و نامه‌ها

نشسته‌ام و فكر مي‌كنم به دردي كه خانه‌نشينم كرده در يك روز باراني، همان كه مي‌پيچد ميان مهره‌هام و كلافه‌ام مي‌كند از نشستن، خوابيدن. نمي‌دانم كه بي‌قراريم از درد كلاف كوچك روي مهره‌هاست يا تلنگرهاي يكنواخت عدد مقدس تقويم بر كلاف دردناك خاطره‌هام.

 درد است ديگر؛ كهنه شده و مزمن. باران كه مي‌بارد كمي تازه‌اش مي‌كند. حواسم را پرت مي‌كنم به هرچيز كه آخرش تو نباشي و آرام مي‌گويم، ديدي، در آستانه‌ي پنجمين براي من، شده‌ايم مثل هم؛ حتي اگر معيار شمارش اين پنج براي تو ماه باشد و براي من، سال. چه فرق مي‌كند، فقط من چند سالي جا مانده‌ام، همين.

  

نویسنده : سایه ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٦
تگ ها :