قصه‌ای دارم از این همراه خود

آخرش من شدم رفیق نیمه‌راه. بعد این‌همه سال که تو همراه بودی، حالا جایی میان راه می‌گذارمت و می‌گذرم. هدیه‌ای بودی برای شادباش نبودن او، با این‌همه از همان اولین روز آفتابی صبور دلتنگی‌هایم شدی. چه‌قدر راه نرفته را هم‌پا شدی میان باران و آفتاب. چند شب تابستان، سربالایی‌ها را به شوق دیدن ماه کامل راندیم و چند صبح سرد زمستان مرا و ابرهای دلم را در خود پناه دادی. چه‌قدر ترانه زمزمه کردی که یادم برود روز و ماه و سال را. چند خرداد با هم به موسیقی باد که میان چنارهای آن‌کوچه می‌وزید گوش سپردیم و خاطره مرور کردیم...  کسی نمی‌داند چرا شده‌‌ام نارفیق...

 

  
سایه ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٧

جای خالی ننوشتن

«عید که آمد

فکری برای آسمان تو خواهم کرد

یادم باشد

روزهای آخر اسفند

دستمال خیسی روی ستاره‌هایت بکشم

و گلدانی

کنار ماهت بگذارم

زندگی همیشه که این جور پیچ و تاب نخواهد داشت

بد نیست گاهی هم دستی به موهایت بکشی

بایستی کنار پنجره

و با درخت و باغچه صحبت کنی

 

پنهان نمی‌کنم که پیش از این سطرها

«دوستت دارم» را

می‌خواسته‌ام بنویسم

حالا کمی صبر کن

بهار که آمد

فکری برای آسمان تو

و سطرهای پنهانی خودم خواهم کرد.‌»

 

حافظ موسوی

  
سایه ; ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ دی ،۱۳۸٧

صدایم از صدا دیگر تهی بود

فقط دلواپس صدایم هستم

 که رامم نمی‌شود،

 وگرنه واژه‌ها را که می‌توان با لبخندی رنگ کرد،

 چشم‌های ابری را پشت شیشه‌های عینک پنهان

و انگشتان یخ‌‌کرده را سپرد به دستکش‌های سیاه

تنها

این صدای ویران است

که سرکشی می‌کند

 فریب نمی‌دهد

 و با دلم راه می‌آید.

  
سایه ; ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ دی ،۱۳۸٧

+


فید منتخب من