چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون

می‌خواهم با دست‌هایم زمان را محکم نگه دارم که بیش از این گام برندارد. می‌ترسم از هرچه آینده است. خوب یا بد، سیاه یا سپید. پس از آن همه مشق صبوری این بی‌گاه سودازدگی را تاب ندارم و اصلا تاب این حالِ خوشِ خراب* را ندارم که ندانم لبخند بزنم یا گریان شوم، نفس حبس یا رها کنم.

می‌ترسم که در پاسخ ساده‌ی یک سلام فقط یک کلام بگویم و فاش شوم. این روزها از سکوت‌هایم خوانده می‌شوم. سطرهای خالی را پر می‌کنم از هرچه که حال من نباشد.

نه، فاصله مرهم نیست؛ پناه است برای پنهان شدن کسی که خوانده‌ شده. کاش نمی‌خواندیَم، من از پنهان شدن هم هراس دارم.


* وام گرفته از صاحب ملکوت

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٧
تگ ها :

ممنوعه‌های یک هفته‌ای، دلتنگی‌های همیشگی

برای کسی که چارچوب‌های محکم و همیشگی خودش را دارد، کم پیش می‌آید که ممنوعه داشته باشد. به اندازه‌ی یک رؤیای کودکانه هم که باشد و بیاید گوشه‌ی ذهنت، هراس از دیده شدن فکرت و بالاتر از آن، ترس از خود خودت، نمی‌گذارد که لحظه‌ای چشم‌ها را ببندی و در لطافتش فرو روی و شیرینیش را مزه مزه کنی. با این‌همه اتفاق است دیگر، گیریم برای یک هفته باشد و تمام شود.

مثلا یک «هیچ» بیاید و  تو را از پا بیندازد و پرتت کند همان‌جا که بودی و تأثیر هرچه ترکیب «پام»دار است را از بین ببرد.

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ،۱۳۸٧
تگ ها :

عاشقی

« تا عاشق نباشی، خیانت را تجربه نخواهی کرد
خیانت، قدم سوم عاشقی‌ست.»
  
نویسنده : سایه ; ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٧
تگ ها :

"این تابستان شک‌برانگیز از نربان به بام می‌رود..."

حجم زیادی بزرگ غم نبودن توست که روی همه‌چیز سایه انداخته و حالا آن‌قدر قد کشیده که تو هم دیگر به چشم نمی‌آیی. یادم نیست اما انگار یک روز بعد از آن‌همه شبِ سوگواریِ تر، آمده و تو را و یادت را و اصلا هرچه به تو تعلق داشته را به جرعه‌ای سر کشیده؛ من‌ را.

و همین اندوه عظیم است انگار که تسلی‌ام می‌دهد و سرپا نگهم می‌دارد تا انتهای یک روز تلخ، یک فصلِ بد. غمی بزرگ‌تر، جاافتاده و چندساله، به دلداری غمی دیگر.

  
نویسنده : سایه ; ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٧
تگ ها :