آدم مگر چندبار عاشق می‌شود؟

بخشی از شعر سی‌سالگی


سی ساله بودم
که جا شدی در آغوشم.
آدم مگر چند بار عاشق می‌شود؟
فقط یک هفته
و باقی‌ی عمر
همه
زل زدن است به جای ماتیک‌ات
مانده روی لیوان نیم‌خورده،
شبیه ترین عکسی که از تو مانده.

سی ساله بودم
که شمع روشن کردی برایم،
و رنگ چشم‌های‌ات عوض شد،
خنده‌های‌ات بوی شیراز گرفت
و موهایت
مسافر اصفهان شد.

آدم مگر چندبار عاشق می‌شود؟
یک بار
یک هفته.

علیرضا معتمدی

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٧
تگ ها :

آشناست این هوای سفر، این آواز آدمی، این وزیدن باد

سکوت که می‌کنم نه این‌که حرفی برای گفتن نمانده باشد یا من بلد نباشم که بگویمشان. دیوارهای این‌جا که من ایستاده‌ام، صدایم را می‌بلعند. نمی‌گذارند بگویم که بودن کوتاه و نصفه و نیمه‌ات چه دلخوشی بزرگی برایم آورده است. تو که نمی‌دانی چه‌قدر دوست داشته‌ام و دوست دارم با کفش‌های کتانیم روی کناره‌ی جوی‌های این خیابان قدیمی راه بروم و با خودم مسابقه نیفتادن بگذارم و اصلا یادم برود که دیگر خیلی بزرگ‌تر از روزهای کودکیم شده‌ام و نباید هم بدانی که سال‌هاست وقتی مسابقه شروع می‌شود، دلخوشی کودکانه‌ام به آنی جایش را به دلتنگی می‌دهد برای نبودن دستی که نگهم می‌داشت از نیفتادن. حالا حتی اگر هم نباشی فهمیده‌ام که می‌توانم تنهایی مسابقه را ببرم.

تو که نمی‌دانی که چه‌قدر از این‌که کسی در راه‌های طولانی براند و از رادیو ترانه‌ای پخش شود بیزار بوده‌ام و چله تابستان هم سردم می‌شد به‌یاد آن پاییز و زمستان سیاه. حالا خودم هم باورم نمی‌شود که دلم می‌خواهد خودم نرانم و صبح‌ها با موسیقی رادیوی ماشین‌های دیگر فال‌ بگیرم.

من سکوت می‌کنم و تو هیچ نمی‌دانی، چون این‌جا که من ایستاده‌ام جایی برای این حرف‌ها نیست...

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٧
تگ ها :

انتها

دلم می‌خواست به چشمانت نگاه می‌کردم و می‌گفتم مهم نیست که دلش برای چه‌کسی می‌لرزد، همین‌که دیگر برای تو نلرزد، یعنی انتهای راه.

دلم می‌خواست کسی در چشمان پر از سؤال جوانی من خیره می‌شد و صادقانه این حقیقت را می‌گفت...

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٧
تگ ها :

 

روی ابرها هم که نشسته باشی و پاهایت را هی تاب بدهی باز هم یک روزهایی را فراموش نخواهی کرد، تا ابد. شهریور و مردادش فرق نمی‌کند انگار. دلت می‌خواهد برای کسی بگوییش که کمی از حال و هوای آن روزهایت می‌داند. اما فقط خودت می‌دانی که یک سال بد، روزی مثل همین امروز نشسته‌ای گوشه‌ی حرمی و در دستت دانه‌های ارغوانی را می‌فشاری و اشک مجال نمی‌دهد که مشتت را باز کنی و آخرین‌بار به آن نگاه کنی. می‌گذاریش روی سنگ‌های سپید و تمام می‌شوی.

یادت هست رفیق، چله نشسته بودیم آن سال. ذکرها را تو برایم گفته بودی و من تکرار کردم، همه‌ی چهل شب را با همان دانه‌های ظریف ارغوانی. امشب گوشه‌ی همان حرم را می‌خواهم برای چله‌نشینی.

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٧
تگ ها :

این روزها که می‌گذرند

صبح که می‌شود، خوشی صبحگاهی با نسیمی از لای پرده‌ها می‌آید کنار پلک‌هام و مستی خواب را از سر می‌پراند. شیرینی رؤیای شب گذشته را در چای حل می‌کنم و سرمی‌کشم. ظهر، بی‌تابی کودکانه به سراغم می‌آید برای هرچه که مرا به تو برساند. عصر دلتنگی از پنجره‌ی روبرو تماشایم می‌‌کند، سر که بلند می‌کنم، برق نگاهم را می‌رباید. دم غروب هرچه نباید هجوم می‌آورد، هرچه ناممکن، همه‌ی دلواپسی‌ها. شب‌ها گناهکارترینم، پی اتاقکی برای اعتراف. سنگینی‌اش شانه‌هایم را می‌فشارد و  نگاهم آیینه را ویران می‌کند. نیمه‌شب عاقل می‌شوم برای به انتها رساندن هرچیز. با این‌همه با رؤیا به خواب می‌روم و فردا ...

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ،۱۳۸٧
تگ ها :

ما صبور بودیم

برای همراه شدن که هیچ، برای دلتنگ شدن هم بی‌اجازه مانده‌ام.

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ امرداد ،۱۳۸٧
تگ ها :