Once

زمان خیلی چیزها را از آدم می‌گیرد. پررنگی خاطره‌ها و طنین صداها را. سرخوشی را و گاهی درد را. آرام آرام می‌گذرد و گذشته‌ات را - حافظه‌ات را- به غارت می‌برد. اما یک وقت‌هایی دستش نمی‌رسد ناب‌ترین لحظه‌هایت را کمرنگ کند، کهنه کند. تصویرهایی رنگی که سال و ماه هم بیاید و بگذرد همان‌طور دست نخورده می‌مانند. کم پیش می‌آید، اما مگر می‌شود که این لحظه‌های روشن نباشند و آدم بازهم ادامه دهد. نمی‌شود که تو نشسته باشی روی چهارپایه، سازی در دست گرفته باشی و مشق کنی و من عاشق‌تر نشوم و یادم برود که اصلا این‌‌جای غریب کجاست و ما در کدام شهر و کدام خیابان دنیاییم. همین‌که تو نشسته باشی و دست‌هایت را روی سیم‌ها حرکت دهی و من بایستم و نگاهت کنم و یادم هم نیاید که این نت‌های آشنا به کدام قطعه عاشقانه تعلق دارد، آن تصویر ماندگار را ساخته است. همان که مانده است با من و آن‌قدر مال من شده که تو هم دیگر نمی‌توانی بازپس بگیریش.

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٧
تگ ها :

بگو قطار بایستد

«بگو قطار بایستد
بگو در ماه ترین ایستگاه زمین بماند
بماند سوت بکشد، بماند دیر برود
بماند سوت بکشد، برود
دور شود
بگو قطار بایستد ...»

هیوا مسیح

 حالا می‌دانم که آدم‌های شهرهای بی‌قطار یک چیزی در زندگیشان کم است که خودشان هم نمی‌دانند. همان که از هم دور می‌کند، همان که بهم می‌رساندمان؛ به فاصله یک شب پاییزی حتی. هنوز هم باور نمی‌کنم که طنین سوت قطار می‌تواند غمگین‌ترین نوا باشد وقت رفتن و زیباترین نغمه هنگام آمدن. آدم‌های شهرهای بی‌قطار، نمی‌دانند که آن‌که روی صندلی قطار نشسته به انتظار، چه قدر بغض دارد برای شنیدن صدای سوت؛ که چشم از شیشه‌ی خش‌دار پنجره برنمی‌دارد برای دزدیدن آخرین نگاه و امان از پاهایی که همان‌وقت نافرمان می‌شوند. شهرهای بی‌قطار از سنگین دل‌کندن قطار از ایستگاه هیچ نمی‌دانند. آدم‌های این شهرها، صبح پاییز در ایستگاه سرد خلوت نمی‌نشینند به انتظار واگنی که آرامش با خودش می‌آورد. و لحظه به لحظه نگاهشان به ساعت ایستگاه نیست و ته دلشان نمی‌لرزد از شوق. ایستگاه‌های قطار برای عاشق ماندن است شاید...

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٧
تگ ها :

و من مسافرم ای بادهای همواره...

  
نویسنده : سایه ; ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ،۱۳۸٧
تگ ها :