زمان گذشت و ساعت پنج بار نواخت

نه آنقدر دور که اقیانوس‌ها را بپیمایی، نه آنقدر نزدیک که با گذشتن از یک کویر و یک رشته کوه برسی. جایی میان آن‌همه دور و این‌همه نزدیک، دهکده‌ای است از آن‌ها که سفلی دارد و علیا. با کوچه‌های باریک سنگفرش و گلدان‌های شمعدانی و پیرزنانی که که در آستانه درها نشسته‌اند، برودری می‌دوزند و زیرچشمی غریبه‌ها را می‌پایند و ریز ریز می‌خندند. وسط میدان، کمی به سوی شرق یک کلیساست با یک ناقوس و لابد به وقتش از آدم‌های سالخورده دهکده پر و خالی می‌شود. اما عصر بهاری یک روز تعطیل که آن‌جا باشی، صدای ناقوس‌ها متوقفت می‌کند، چشمانت را می‌بندی و گوش می‌سپاری به هر ضربه و حواست که باشد می‌شماریشان.

صبح یخ‌زده کوتاه‌ترین روز سال را شروع کرده بودم به شمردن. یک دست که تمام شد، یاد جایی کردم نه نزدیک و نه دور و ناقوس‌ها نواختند. دوازده ضربه از زمانی که باد می‌پیچید میان موهایت و نگاه مرا خیره می‌کرد از آن بالا و پنج ضربه از وقتی که آمدی بگویی هیچ چیز تغییر نکرده است و هنوز این زندگی‌ست که جریان دارد. کسی هست که اگر بخواهد ناقوس‌ها را متوقف می‌کند و جریان این زندگی را تغییر می‌دهد. بگو که بخواهد...

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٧
تگ ها :

مرا به خود مگذار

من زیاد راه گم می‌کنم. می‌خواهم برسم به شمال، به غروب آفتاب می‌رسم. می‌خواهم تا آخر دنیا بروم آنقدر می‌چرخم که دوباره به خودم می‌رسم. شاید همین بود که سال‌ها پیش یک راهیاب هدیه گرفتم که دیگر گم نشوم. اما آنقدر گم شدم و پیدا که عادت کردم به سردرگمی‌ بین راه‌ها. تنها یک‌بار شد که راه ناآشنا را آمدم تا انتها. گفتی از همان‌جا بیا که دلت می‌گوید و من آمدم. از همان جاده‌ای که انتهایش به تو می‌رسید. خواب و خیال بود بی‌گمان. از گلفروش سر چهارراه بگیر تا آفتاب پهن شده روی جاده و چشم‌های خندان من در آیینه.

زیاد پیش می‌آید که من راه گم کنم. گوش ندهم به دلم و فکر کنم به جغرافیایی که هیچ‌وقت یاد نگرفتم. اما کم پیش می‌آید که روزهایم پر شوند از ناب‌ترین رؤیاها. گاهی به خاطرم بیاور که راه‌ها را بی‌نشان و علامت هم می‌توانم طی کنم تنها اگر تو در انتهایش ایستاده باشی به انتظار.

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٧
تگ ها :

قوس

هیچ‌کدام از آدم‌های این دور و بر، با روزهای تقویم زندگی نمی‌کنند. انگار نه انگار که تیرهای خاطره در کمان این برج تو را نشانه می‌گیرند. رؤیای ابتدای این فصل را به فال نیک گرفتم که انتهایش را بی‌هیچ تقویم و خاطره‌‌ای بگذرانم. اصلا به انتظارش باشم برای ساختن تقویمی نو. نشده انگار. از صدای غریبه‌ی تو بود یا نوشته‌هایی با جوهر آبی که دوباره روزها پررنگ شدند، سال‌ها پررنگ‌تر. راه‌های بی‌مقصد، آدم‌های اشتباه و لحظه‌های بد حبس شده لابه‌لای دفتری با جلد بنفش. همه‌ی نادرست‌های مکتوب. حالا تو هی بگو که هیچ‌وقت نخواسته‌ای که بازگردی. من می‌خواستم از آخر همین دفتر شروع کنم به پاک کردن، برگ به برگ تا همان‌جایی که به تو می‌رسد و جوانیم را از ابتدا بنویسم.

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٧
تگ ها :