Space Shot

اعتماد آغاز در راه رفتن است و به نبودنش راه‌ها بی‌ رسیدن به مقصد، به انتها می‌رسد. شجاعت پرواز و ترس از ناشناخته‌ها قصه خودش را دارد، هراس از تکرار تجربه‌‌ی دلهره‌آور سقوط، حکایتی دیگر.

 ما دو نفر بودیم پشت میله‌ها به انتظار؛ یکی هراس میان فریادها را می‌شنید، دیگری عطر شیرین هیجان را می‌بویید. از آن بالا که نگاه می‌کردند دو ماجراجو بودیم، دست در دست هم. با این همه ما دونفر بودیم به انتظار؛ یکی می‌خواست به اعتماد مهر، دوباره دلهره را بیازماید؛ راه رفته را، دیگری خطر کردن در مسیر ناشناخته. روی آن صندلی‌ها ترس دو نقاب بر صورت می‌زند. یکی وقت بالارفتن و رسیدن به ابرها که با لبخند کشداری فریادش می‌زنی، یکی وقت پایین افتادن که هیبت سنگینش می‌افتد روی دندان‌های به هم چفت‌ شده‌ات و فریاد پشت آن را بی‌صدا می‌کند. سرگیجه‌مان را که روی چمن‌ها پهن کرده بودیم، دیگر دو ماجراجو نبودیم، یکی چشم بسته بود و می‌چرخید، چشم باز می‌کرد و درختان دوره‌اش می‌کردند. یکی همانطور که چشم بسته بود، ترس، شجاعتش را آرام‌آرام غارت می‌کرد.

  
سایه ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸۸

+


فید منتخب من