از رفتن بمان

رفتن و دل‌کندن گذرنامه و اجازه عبور نمی‌خواهد. همین‌که درخیالت چمدان تیره را باز کرده‌ای و یک نقشه‌ برای گم نشدن و یک فرهنگ لغت برای تنها نماندن در آن گذاشته‌ای، یعنی یکی از همین روزها می‌روی. به چمدان که فکر می‌کنی و ایستگاه و فرودگاه و نقاله‌هایی که آنقدر می‌چرخند تا سهمت را از جایی که بوده‌ای دوباره به تو بازگردانند، یعنی که رشته‌ای را گسسته‌ای. و این نقاله‌های چرخانند وقت رسیدن که بی‌رحمانه به خاطرت می‌آورند یاد چشم‌هایی که به بدرقه‌ات تر شده بود، در هیچ چمدانی جا نمی‌گیرد و وزنش را هیچ‌نقاله‌ای تاب نمی‌آورد.

ماندن و دل‌بستن هم اجازه اقامت نمی‌خواهد. دلت باید قرار گیرد، نه در زمین‌های سبز هموار یا دریاهای نقرآبی بی‌انتها، در کرانه‌ی چشم‌هایی که تنها مسافر بی‌گذرنامه‌اش تویی.

  
سایه ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸۸

+


فید منتخب من