سفرنامه

مسافر چند روزه باشی یا تا همیشه ماندگار، سفر رفتن خطر کردن است. ساز نویی‌ست که وقت گرفتنش دستت می‌لرزد؛ ناکوک هم که باشد و رام نشود زیر دستت دلت را خراش می‌دهد. برای همسفر شدن اما، باید که دستگاه‌ها را بشناسی زیر و بم‌ها را، همکوک شدن را. دلشوره را همان پشت خط قرمز جا بگذاری و عبور کنی. پرواز را با فشردن دست همسفرت آغاز کنی. قطارهایی سوار شوی که صندلی‌های روبروی هم دارد آن‌قدر که حواست نباشد آن طرف پنجره دشت‌ها زرد شده‌اند یا سبز مانده‌اند هنوز. نمی‌شود همسفر باشی و تمام راه چشمت به جنگل‌های سبز پشت شیشه باشد دلت جای دیگر، بی‌کلامی. غریبه‌ای که با چند قدم فاصله جلوتر راه می‌رود و فاصله را زیادتر می‌کند تا گاهی صدایش را هم نشوی همسفر نیست. این وقت‌هاست که چند خط سکوت سفید دلنوازتر از نوای این دو ساز ناکوک می‌شود. سفر که می‌روی نگاهت به قلعه‌های بلند و پل‌های قدیمی و تاریخ به جا مانده باشد، دلت با آن که کنار تو آرام قدم بر می‌دارد. وقت سفر آشناتر باش، رفیق‌تر، وقت خداحافظی - اگر یادت نرفت- عاشق‌تر. با غریبه‌ها خطرِ سفر نکن.

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸۸
تگ ها :