گفتم این دریا و این یک ذره راه، می‌رساند عاقبت خود را به ماه

به تخته پاره‌ای سرگردان می‌ماند اعتماد، هنگام که اقیانوسِ مهرْ آرام و فرودْآهنگ است. موج‌سوار از کرانه‌ای به دیگر کرانه، نه چنان که نگاهی از بی‌کرانگیِ نیلی عشق برگرفته شود سویِ موزونیش؛ سبکیش؛ پناهش.

افسانه‌ی دریا پریان نگهبان باشد یا نهنگ خفته در روز، ماهتاب تنها باشد یا نَفَس آب، یک‌وقت می‌شود که باد می‌آید، برآهنگ می‌شود، ناخدایانِ نابلد راه گم می‌کنند و کشتی‌ها غرقه می‌شوند.

اعتماد که نباشد؛ پاره تخته‌ای اگر نباشد میان آب که تنِ خسته از تقلای نجات را رها کنی رویش، که برساندت به دوردست امنی تا دریا واپس نشیند و آرام گیری، فرو می‌روی ...

عنوان بخشی از شعر جزر و مد فریدون مشیری

  
سایه ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ دی ،۱۳۸٩

+


فید منتخب من