ما عشق را رعایت نکردیم

از چشم هم

افتادیم

مثل قطره‌ی دلتنگی

          که حبس چشم را به هیچ باخت؛

از نگاه،

          که آشنایی نی‌نی‌اش غریب شد

و کلام،

         که تاب‌ش، زم شد.

از دل ...

              ...

                    دل را تو شاعری کن.

  
سایه ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٩

سه‌شنبه، باران

سه‌شنبه صبح

اول باران هزار و سیصد و هشتاد و تو

مردی که چالت کردم لای مژه‌هام

خش برمی‌دارد صدایت روی گردنم

از نفس‌های های‌هایم تنها شیاری خون

 

سه‌شنبه ظهر

بگذار بیفتد این فاصله تا لذت ببرم از فراموشی‌ام

ساده می‌افتد اتفاق توی چالی که نیست روی گونه‌ام

 

سه‌شنبه بعداز ظهر

من راه می‌روم و : ببخشید آقا

من راه می‌روم و : ببخشید آقا

راه : آقا

من راه می‌روم و همه را به جای تو اشتباه می‌گیرم

 

سه‌شنبه شب

پایان باران هزار و سیصد و هشتاد و تو

یکدستی‌ات مستم کرده بود

(تقصیر خاک بود و عطری که از موهایت بلند)

وارونه در عکسی سیاه و سفید نشسته‌ام

وبخار چایی که همیشه از کادر بیرون می‌زند

بوی تند امروز سه‌شنبه و خاکی که باران می‌خورد

عشقت به گردن من افتاده بود

گناهم به گردنت

گفتم از این به بعد

شعرهای عاشقانه بگویم   ولی نشد

 

روجا چمنکار

  
سایه ; ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٩

+


فید منتخب من