ای بی‌خیال روی تو جمله حقیقت‌ها خیال

هیولای ترسناکی‌ست «واقعیت». به خیال پناه می‌بریم که حواس پرت شود از سنگینی پَرهیبش. اما شب که می‌شود، خیال که می‌رود، خواب که نمی‌آید، عکسش در تاریک‌خانه اتاق ظاهر می‌شود. شبیه جیغی است در خواب که فریادش نمی‌زنی، بیدار که می‌شوی اما گلویت خراش برداشته. چشم می‌بندی که نبینی‌اش، ندیدنش هراسَت را بیشتر می‌کند، چشم باز می‌کنی که روبرو شوی، ناتوانیت را به رخ می‌کشد.

مثل طُره‌های سپیدی که پنهان می‌شوند میان خوابِ موهایت؛ اما هر صبح مقابل آیینه سَرَکی می‌کشند به یادآوری. به خیال پناه می‌بری، طُره‌های نقره‌ای را طلایی می‌کنی، همه را به رنگ فندق‌ کوهستان یا زیتون‌های نارس باغ‌ها می‌آمیزی. غم را بین لبخند‌هایت می‌پیچی و از امید صد واژه شیرین می‌سازی تا شوری روزهایت را بگیرد.

گریزی نیست. گوشه‌ای ایستاده به نظاره؛ ریشخند می‌زند به این تلاش بیهوده. خسته از فرار بازمی‌گردی در نگاهش چشم می‌دوزی و آرزو می‌کنی که کاش «حقیقت» روی دیگری داشته باشد.

  
سایه ; ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ مهر ،۱۳۸٩

+


فید منتخب من