یک شعر

«مگر چند بار دیگر می‌توانیم
برلاشه‌های خسته‌مان لباس بپوشانیم
صداهایمان را به میدان بیاوریم
صورت‌هایمان را برگردانیم
از دوربین‌هایی که مال ما نیستند
و از خون‌هایمان که فواره می‌زند
                                    عکس بگیریم!
مگر چند بار دیگر زنده‌ایم
که هر روز مرده‌ای از ما گم می‌شود
مرده‌ای از ما زهر می‌خورد
ومرده‌ای از ما
می‌ترسد که گم بشود
می‌ترسد که زهر بخورد
می‌ترسد که سلول‌هایش فلج بشود
توی سلولی که هیچکس نمی‌بیند!
مگر چند بار دیگر......؟!»

ناهید عرجونی

  
نویسنده : سایه ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ خرداد ،۱۳٩٠
تگ ها :

به سال‌ها و به سال‌ها و به سال‌ها

انگشت‌های دست دوم هم دارد تمام می‌شود وقت شمردن و من هنوز می‌روم زیر درخت‌های چنار کوچه می‌نشینم و حواسم را که هی بازیگوشی می‌کند و پرت می‌شود می‌آورم محکم می‌نشانم روی آن تاریخ خاکستری.

گاهی نگاه می‌کنم به تصویری که نگاه تو را دارد و نامی که از رؤیای مشترکمان ربودی و ثبتش کردی. اما راستش انگار دارم خودت را فراموش می‌کنم؛ توی دلم و این‌جا که دیگر جایی برای «تو» نیست...

  
نویسنده : سایه ; ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ خرداد ،۱۳٩٠
تگ ها :

Possibility > Probability > Certainty

کاش اردیبهشت کمی آهسته‌تر می‌راند

نزدیک انتها

مثلا به یک دوربرگردان می‌رسید و آرام خودش را بازمی‌گرداند

اردی‌بهشت پر از رویاست

میان زنبق‌های بنفشش، سبزی تازه‌اش و باران‌های بی‌گاهش

امیدی پنهان شده که با خرداد متولد می‌شود یا می‌میرد

اردی‌بهشت پر از احتمال است،

پیشامد شیرین حرف‌های فال‌گیر

خرداد اما بی‌رحمانه حکم می‌دهد، پیشامدها را قطعی می‌کند

خوب یا بد

تکلیف را یک‌سره می‌کند ...

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ خرداد ،۱۳٩٠
تگ ها :