ما بند شدیم و تو بجَستی

اصلا دل آدم به چه بند است

 یک مشت رگ و پی، یا قفسه‌ای استخوانی که از هول و تکان نگهش می‌دارد

یک کلمه‌ی چند حرفی، که با شنیدنش هُری پایین می‌ریزد

به یک خواب، که اگر سراغت بیاید بندش را پاره می‌‌کند

یا یک تصویر که پارپارش می‌کند

یا شاید هم یک روز از تقویم، که همه‌ی سال را آوار می‌کند رویش

بعدِ هربار افتادنش

دوباره به چه بند می‌شود این بی‌نوا

به رؤیای سستی، لبخند کمرنگی یا واژه‌ای که باد است؟

دل آدم اصلا به چه بند است ...

  
سایه ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳٩٠

+


فید منتخب من