روانی

کوچک شده‌ام؛ در قاب پنجره جا می‌شوم. با دست‌های زیرچانه به برفی که از شب قبل مدام می‌بارد نگاه می‌کنم. صدای فریادهای زنی در راهرو پیچیده, از آن بالا به تلاش گل فروش چهارراه زل می‌زنم که نشنومش. خدمه‌ی بخش می‌گوید: "سوء ظن" دارد. به آنی فریادهای بی‌مفهوم زن, با تصویر چهارراه آشنا می‌شود. همین چهارراه بود؟ نبود. کمی بالاتر شاید, چراغ بعدی, همین حوالی اما. پرت می‌شوم میان گرما, به آخرین شب.
پشت چراغ قرمز منتظریم. پیکان‌های سبز دور زمین, آخرین شب ما را نشانه می‌گیرند.
ابلیس در بهشت بیدار است. ساعت به وقت آنسوی دنیا چند است, که آخرین لحظه‌هایم را هم خاکستر کرد. دستی خشمگین از واقعیت ترمز دستی را می‌کشد. پشت چراغ قرمزی که ثانیه‌هایش رو به آخرند, به تو نگاه می‌کنم که دور می‌شوی. چراغ سبز می‌شود؛ با بغض هرچه می‌کنم دسته را نمی‌توانم پایین بیاورم. ماشین‌ها بوق می‌زنند. کر می‌شوم.
وسط چهارراه مانده‌ام, ترمزی که خلاصم نمی‌کند, تویی که داری دور می‌شوی. تا ابد طول می‌کشد. ماشین‌ها با بوق از کنارم رد می‌شوند؛ به تو نگاه می‌کنم. زمان متوقف می‌شود, صداها محو می‌شوند و من ماه‌ها در همین سکانس باقی می‌مانم. زن, دیگر فریاد نمی‌کشد, هق‌هق کنان برای دیگری از او می‌گوید. هق‌هقی آشنا بعد از طوفان. ابلیس در بهشت, در جهنم, همه جا هست, دارد لبخند می زند. ابلیس؟ شیطان منم که از شر خودم به تو پناه آورده‌ام.

  
سایه ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ دی ،۱۳٩۱

+


فید منتخب من