از این گونه مردن

از میان دستانم اگر نلغزد, می‌توانم کمی در آغوش بفشارمش و موهای نرمش را نوازش کنم. یک ماه بعد از این روز آمد و حالا کمی دیرتر منتظرم تا نه شمع کامل را فوت کند.

مردن تنها از کلیشه‌ی سرما و یک جاده به سوی گورستان آغاز نمی‌شود. گاهی در یک عصر دلپذیر بهاری زیر درختان چنار که حالا بوی یاس هم به این تصویر آمیخته، آدم را در خودش فرو می‌برد.

از فرودگاه‌ها آغاز می‌شود نه گمان کنی که از رفتن‌ها, شده از آمدن‌ها هم شروع شود. پروازهای ورودی هم می‌تواند به امید آدم‌ها یک‌باره تیرخلاص بزند.

از درآغوش کشیدن کودک محبوب و شماره کردن سال‌های عمرش؛ فقط از پاییز که شروع نمی‌شود, از نگاه پیرمرد دوست‌داشتنی که حرف آخر را همان اول می‌زند و در میان حلقه‌های دود, بی‌تفاوت اشک‌های تو را نگاه می‌کند.

از نتوانستن آدم‌ها نمی‌شود مرد؛ از نخواستنشان اما چرا.

آهنگ نام تو دیگر مرا نمی‌میراند. همین روزها آزمودمش. فقط طنین دو واژه‌ی سال‌ها حبس شده در دهانم وقت رها شدن شگفت‌زده‌ام کرد؛ با این همه, جوزا برای تو.

از فراز اقیانوس‌ها سراغ می‌گیری که نکند این حوالی خوشی ریشه دوانده باشد. چه خوش سودا. اگر هنوز در عکس‌های آفتابیت کسی هست که لبخند زیادی پهنت را ثبت کند, چراغ جادوی آرزوهایش هم دست توست. غولچه‌ای هم نیستم که بهانه‌ای کوچک شوم برای پریشان خاطریت. فقط از پشت شیشه‌های باران خورده دنیا را و مردنم را تماشا می‌کنم. خاطرت جمع ...

عنوان نام شعری از شاملو

  
نویسنده : سایه ; ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ خرداد ،۱۳٩۱
تگ ها :