نه بهشت را و نه اردی‌بهشت را

به نام می‌خوانَدَم و می‌خواهد که بدانم از "بهشت" زنگ می‌زند. بهشت؟ یک چیزی تندتند توی سرم می‌گردد. نام سنگ خوش یمن ماه تولدم نبود؟ چه قدر عقب رفته‌ام, کمی جلوتر, نامی از نام‌های پروردگار بود؟ دوباره اصرار می‌کند مثل پستچی. سکوت کرده‌ام و جستجو یکباره تمام می‌شود. جهنم را می‌گوید؟ چرا فراموش کرده بودم؟ یک "خودم می‌آیم" مبهم از لای دندان‌هایم بیرون می‌پرد. می‌روم؟ لابد از خط سرعت و با اتوبوس‌های خط ویژه مسابقه می‌دهم. صدای موسیقی کمی بیشتر, خروجی را می‌پیچم, پشت بندش کوچه را و خداخدا می‌کنم که زیر درختی همان نزدیک یک جای خوب پیدا کنم. بعد می‌آیم سیب‌ها را بو می‌کنم و نوبرانه می‌گیرم, از در بهشت می‌گذرم, به دربان لبخند می‌زنم و انگار نه انگار ...

روانم پریش است هنوز؛ باید به کوچه ششم سر بزنم و تاب بیاورم که از ترکیب "بیمارگونه" بگوید که تاب بخورد توی سرم و محکم بکوبد به دلم.

راستی نحسی شماره‌ای در بهشت کداممان را نگرفت؟

عنوان بخشی از شعر مریم ملک‌دار

  
سایه ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ،۱۳٩٢

+


فید منتخب من