شبیه تیر یکباره نیست دل کندن*

شاید در کنار «دل کندن»، باید یک ترکیبی هم ساخت شبیه «از دل کنده شده» برای توصیف حال این روزها. من هرگز نخواستم دل بکنم، اما یک چیزی از دلم کنده شده. حسی شبیه همان حس زنانه‌ی جدا شدن لخته‌ی خون از تن. چیزی که از جان آدم جدا شده.

به مرحمت این قرص‌های ترک سیگار است لابد؛ همان سیگارهایی که هیچ وقت دود نکرده بودم. دوست داشتنت را مانند کردند به لذت پک‌های عمیق و بازم داشتند. چه تمثیل بی‌رویایی‌ست  وابستگی به دوست داشتن تو و وابستگی به سیگار.

هرچه بود، از دلم کنده شد. گمان کنم همین پاییز بود وقتی که زیر چراغ‌های کم نور روبروی من نشسته بودی و از آزادی و بی‌تعهدیت گفتی. دلم می‌خواست همان لحظه تکثیر می شدم. یکی از من‌ها از پشت سر تو به چشم‌های منی که روبرویت نشسته بود خیره می‌شد که چطور بهت و ناامیدی را در فاصله‌ی یک پلک زدن طولانی پنهان کرد و مهربانی یک دوست همدل را به نگاهم آورد. شاید در فاصله‌ی همان پلک زدن بود که از دلم کنده شد.

یا قبل تر؛ مثلا ابتدای همین بهار یا شاید زمستان گذشته. یا دورتر وقتی آخرین بار به راهروی خالی نگاه کردم و سوار هواپیما شدم. دورتر از این نمی روم، آن دورها هنوز چیزی به دلم محکم چسبیده بود که بخشی از من بود.

چیزی از دلم کنده شده. همان که همان دورتر از دل تو هم جدا شده بود. من باز هم همه چیز را محکم نگه داشتم، آدم‌ها را و دوستی‌ها را و خاطرات را و بعد یک جایی خیلی دیرتر از همه، تن دادم به رها کردنشان. به از دل کنده شدنشان.

*بخشی از شعر سامان مدنی

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ،۱۳٩٤
تگ ها :