بريدا

دل‌آشوبه‌ام را دم عصر، برده‌ام رها كنم ميان آرامش سپيد تكرار شده در آينه. نور مايلي روي موهاي پشت سر جمع‌شده‌‌ام مي‌تابد. عصر تابستان است. تن رها مي‌كنم، چشمانم را مي‌بندم و صدايي آبي در من جريان مي‌يابد و مي‌بردم به بعدي بي‌خاطره، به هيچ. مي‌مانم و بازمي‌گردم؛ نورها كمرنگ‌تر شده‌اند و من هوشيارتر.

راست مي‌گويند، من پلك‌هايم را روي هم فشار مي‌دهم، اما گه‌گاه به جستجوي نورهاي رنگي پنهاني بازشان مي‌كنم. هيچ نوري روي شانه‌ها نيست؛ راست و چپ هم ندارد. دلم مي‌خواهد يك‌بار ديگر شانه چپت را نگاه كنم. تو كه بهتر مي‌داني، آن سال‌ها جادوگري نمي‌دانستم.

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٦
تگ ها :