C'est fini

نور بي‌رمق عصر پاييزي شهر، از لاي كركره‌هاي نيمه بسته پنجره، خودش را به درون مي‌كشد. دختر نگاه مي‌كند به پشت‌بام‌هاي يك‌شكل و ساختمان‌هاي بي‌قواره. دوباره مرور مي‌كند. مثل تمام هفته پيش. پله‌ها را در خيالش پايين مي‌رود و پشت در چوبي مي‌ايستد، با انگشتش به در مي‌زند و با لبخندي وارد مي‌شود. انگار نه انگار. نه، لبخند نه. نمي‌داند. بگذار لحظه، تكليف كشيدگي لب‌هايش به بالا و پايين را معلوم كند.

يك‌جا نوشته بود كه در پايان، آن‌كه كمتر عاشق است، حرف‌هاي مهرآميز مي‌زند. مي‌گردد دنبال چند كلمه كه ميان اين همه تلخي، رنگي از مهر داشته باشد. نقطه آخر را خودش امروز مي‌گذارد و تمام. به پسرك گفته بود، براي اولين و آخرين بار. او گفته بود كه با اين ذهن خسته نرود بهتر است. اما مي‌رود. پسرك از «او» چه مي‌داند. آفتاب كم‌كم غروب مي‌كند. در آيينه به چهره غمگينش نگاه مي‌كند و موهايش را بي‌حوصله مرتب مي‌كند. بايد لبخند بزند. اين همه غمگين برود كه فاش مي‌شود.

كنار در مي‌ايستد، «او» منتظر نشسته است. لبخند كمرنگي مي‌‌زند و مي‌نشيند روبرويش. چه‌قدر حرف هست براي نگفتن. همان‌ها كه از نگاه خوانده مي‌شوند. خيره مي‌شود به فندك روي ميز. كه نه بشنود، نه خوانده شود. «او» مهربان است؛ دختر هم. كدام عاشق‌ترند پس؟ «او» خسته است، غمگين، مهربان و تسليم. همه‌ي آنچه پيش از آن نبود.

صداي پاشنه‌هاي كفش زني تا نزديك در مي‌آيد، آرام وارد مي‌شود و يادش مي‌رود كه چه مي‌خواهد بگويد. متعجب به دختر نگاه مي‌كند و يادش مي‌رود كه بايد برود؛ مي‌ماند. دختر فكر مي‌كند اين‌طور بهتر است. آخرش را تمرين نكرده بود كه چه‌طور تمام كند. قرار بود بگويد حالا بي‌حساب شديم يا چيزي مثل اين. بهتر كه چيزي نگويد. از اتاق كه بيرون مي‌رود، آرام زمزمه مي‌كند تمام شد و مي‌نويسد C'est fini   براي كسي كه هيچ چيز از «او» نمي‌داند.

  
نویسنده : سایه ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ آبان ،۱۳۸٦
تگ ها :