يكشنبه‌ي باراني

« هنوز ديروزها

پرسه مي‌زنند اين پيرامون

فراموشي مي‌آيد پاورچين

خيمه‌اش را برپا مي‌كند خاكستري

و هربار آتش مي‌گيرد چادرش

از شعله سبز يك ياد.» 

فرشته ساري – روزها و نامه‌ها

نشسته‌ام و فكر مي‌كنم به دردي كه خانه‌نشينم كرده در يك روز باراني، همان كه مي‌پيچد ميان مهره‌هام و كلافه‌ام مي‌كند از نشستن، خوابيدن. نمي‌دانم كه بي‌قراريم از درد كلاف كوچك روي مهره‌هاست يا تلنگرهاي يكنواخت عدد مقدس تقويم بر كلاف دردناك خاطره‌هام.

 درد است ديگر؛ كهنه شده و مزمن. باران كه مي‌بارد كمي تازه‌اش مي‌كند. حواسم را پرت مي‌كنم به هرچيز كه آخرش تو نباشي و آرام مي‌گويم، ديدي، در آستانه‌ي پنجمين براي من، شده‌ايم مثل هم؛ حتي اگر معيار شمارش اين پنج براي تو ماه باشد و براي من، سال. چه فرق مي‌كند، فقط من چند سالي جا مانده‌ام، همين.

  

سایه ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٦

+


فید منتخب من