نقطه‌ها

« از ياد برده‌ بوديم، اما

آن نقطه

سرانجام روزي مي‌آمد

همان نقطه كه مي‌خواستيم پايانمان نباشد

همان‌كه پيوسته از مفهوم قاطعش مي‌گريختيم

اما سرانجام روزي مي‌آمد و ما را از آمدنش گريزي نبود

اشتباه از ما بود كه وحدتش را به‌زور ستانديم و با كثرتش خود را به رؤيا سپرديم

نقطه‌هاي پياپي يعني كه اميدي هست

گريزگاهي

معبري

مفري

ناگفته‌هايي...

و همين اميد بود كه گمراهمان كرد

كه سپردمان به‌دست وهم ابر و رؤياي باران و سبكي برف

كه اگر تنها بود

سالهايمان اين‌چنين مبهم و اميدوار و منتظر نمي‌گذشت

نقطه‌ها سپردنمان به دست نگاه‌ها

اما تعابيرمان متفاوت بود انگار

و نقطه‌ها رهايمان كردند در راهي كه بي‌سرانجام بود

در جاده‌اي مه‌آلود، با رگه‌هاي نور، با سبز ملايم چشم‌نواز

با نسيمي كه بوي تو را داشت و موسيقي دل‌هاي بي‌تابمان را

و گمراهمان كرد تا بي‌سرانجامي

كاش نقطه را باور كرده‌بوديم... .»

(؟)

 

  
سایه ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ آذر ،۱۳۸٦

+


فید منتخب من