ايسم‌های من

اول، اسنوبيسم: صبح‌هاي سرد پاييز، سربالايي خيابان را بالا مي‌روم. هنوز اتاقك فلزي گرم نشده و مه كوچك با هر نفس كشيدن ظاهر مي‌شود. سر پيچ نگاه مي‌كنم به هلالي بالاي در گورستان و دلم مي‌خواهد شالم را سفت ببندم و بروم به شيشه‌هاي كوچك در بكوبم، شايد پيرزن بيايد در را باز كند و مرا راه بدهد به درون. سرماي آن زمستان، هر روز سر پيچ، موقع نگاه كردن به چند پله‌‌ي جلوي در، در من رسوخ مي‌كند. پيچ را كه رد مي‌كنم مي‌گويم، اين لابد همان اسنوبيسم است. كسي نداند بهتر است. عصر دوباره از كنار پله‌ها مي‌‌گذرم و مي‌گويم، شايد يكي از اين روزها تنها بيايم اينجا. هاه مي‌كنم و ابر كوچكي پیدا و ناپیدا مي‌شود. پاييز به انتها مي‌رسد و در نخستين روز فصل سرد از پا مي‌افتم.

دوم، مازوخيسم: درمان دوم شروع شده است. دوره‌اش را نمي‌دانم، اما ادامه مي‌دهم. صبج‌ها و عصرها، چند بار گوش مي‌كنم: «از بخت‌ياري ماست شايد...» ، «بر آنچه دلخواه من است حمله نمي‌برم...» و هر چيزي كه ديدنش و شنيدنش و بوييدنش تو را به يادم آورد و حالم را خراب كند، نگاه مي‌كنم و مي‌نيوشم و مي‌بويم. آنقدر كه يا در انتها از پا بيفتم يا بي‌تفاوت از كنارش بگذرم.

سوم، نيهيليسم: از ميان پرده‌ي شيشه‌اي به تو خيره مي‌شوم، بي پلك برهم زدني. به آني نفس حبس مي‌شود و بعدتر رها. به طنين غم نمادين صدايت گوش مي‌دهم و عادت مي‌كنم. مي‌آيم. براي مواجهه آماده‌ام...

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ دی ،۱۳۸٦
تگ ها :