باور

مي‌داني از اين هنوز ناباورم كه رسمِ تو اينسان رفتن نبود يا كه من اين‌گونه مي‌پنداشتم. بر من كه هميشه ناباورِ كلامِ تو بودم، ‌چنين باوري غريب است، مي‌دانم.

قامت رؤياهاي تو بلند بود اما نه به بلنداي سايه‌ي وهمِ من. با اين‌همه يك روز من چشمانم را بستم و راهِ رؤياي تو پيمودم. دل به همان دريا زدم كه پا بر ساحلش نمي‌گذاشتم مباد كه موجي بيايد و آرامشم بر هم زند. حالا ببين چگونه درمانده‌ مانده‌ام بي‌بلدِ راه.

حيرانم كه نه رسمِ تو اين‌گونه رفتن بود نه سهمِ من اينهمه درماندگي.

 

 

  
سایه ; ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸۳

+


فید منتخب من