"این تابستان شک‌برانگیز از نربان به بام می‌رود..."

حجم زیادی بزرگ غم نبودن توست که روی همه‌چیز سایه انداخته و حالا آن‌قدر قد کشیده که تو هم دیگر به چشم نمی‌آیی. یادم نیست اما انگار یک روز بعد از آن‌همه شبِ سوگواریِ تر، آمده و تو را و یادت را و اصلا هرچه به تو تعلق داشته را به جرعه‌ای سر کشیده؛ من‌ را.

و همین اندوه عظیم است انگار که تسلی‌ام می‌دهد و سرپا نگهم می‌دارد تا انتهای یک روز تلخ، یک فصلِ بد. غمی بزرگ‌تر، جاافتاده و چندساله، به دلداری غمی دیگر.

  
نویسنده : سایه ; ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٧
تگ ها :