چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون

می‌خواهم با دست‌هایم زمان را محکم نگه دارم که بیش از این گام برندارد. می‌ترسم از هرچه آینده است. خوب یا بد، سیاه یا سپید. پس از آن همه مشق صبوری این بی‌گاه سودازدگی را تاب ندارم و اصلا تاب این حالِ خوشِ خراب* را ندارم که ندانم لبخند بزنم یا گریان شوم، نفس حبس یا رها کنم.

می‌ترسم که در پاسخ ساده‌ی یک سلام فقط یک کلام بگویم و فاش شوم. این روزها از سکوت‌هایم خوانده می‌شوم. سطرهای خالی را پر می‌کنم از هرچه که حال من نباشد.

نه، فاصله مرهم نیست؛ پناه است برای پنهان شدن کسی که خوانده‌ شده. کاش نمی‌خواندیَم، من از پنهان شدن هم هراس دارم.


* وام گرفته از صاحب ملکوت

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٧
تگ ها :