این روزها که می‌گذرند

صبح که می‌شود، خوشی صبحگاهی با نسیمی از لای پرده‌ها می‌آید کنار پلک‌هام و مستی خواب را از سر می‌پراند. شیرینی رؤیای شب گذشته را در چای حل می‌کنم و سرمی‌کشم. ظهر، بی‌تابی کودکانه به سراغم می‌آید برای هرچه که مرا به تو برساند. عصر دلتنگی از پنجره‌ی روبرو تماشایم می‌‌کند، سر که بلند می‌کنم، برق نگاهم را می‌رباید. دم غروب هرچه نباید هجوم می‌آورد، هرچه ناممکن، همه‌ی دلواپسی‌ها. شب‌ها گناهکارترینم، پی اتاقکی برای اعتراف. سنگینی‌اش شانه‌هایم را می‌فشارد و  نگاهم آیینه را ویران می‌کند. نیمه‌شب عاقل می‌شوم برای به انتها رساندن هرچیز. با این‌همه با رؤیا به خواب می‌روم و فردا ...

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ،۱۳۸٧
تگ ها :